|
جاودانان
|
||
|
نوشتارهایی پیرامون تاریخ کهن مردم و سرزمین ایران |
توجه:عزیزانی که سرعت پایین دارند و تمام عکسها را نمی بینند باید صبر کرده و بعد از لود کامل، صفحه را رفرش کنند و اگر لازم شد این کار را بیش از یکبار انجام دهند
پیامد کاوشهای دیولافوا
همانطور که گفتیم کشفیات دیولافواها سر و صدای زیادی در پاریس برپا کرد و گنجینه گرانبهای کاخهای هخامنشی که نصیب فرانسه شد ژان دیولافوا را لایق دریافت مدال لژیون دونور کرد و در 20 اکتبر 1886 ژان به دریافت این مدال نایل آمد.امروز هم آثاری که این زوج کشف کردند افتخار موزه لوور است و اهمیت جهانی دارد.پیشتر ذکر کردیم که فرانسوی ها نقض عهد کرده و کل اشیاء را بر خلاف قرارداد از ایران بردند.دربار قاجاریه به زودی در جریان موضوع قرار گرفت و دولت وقت ایران اعتراض خود را اعلام کرد.دیولافوا هم به محض رسیدن به کشور خود از بدی شرایط در ایران گلایه نمود و بیشتر باعث خشم هیئت حاکمه ایران شد و به همین علت دربار از تمدید مجوز آنها برای حفاری امتناع کرد .


پس از متوقف شدن حفریات ،مارسل و ژان به نوشتن گزارش کارهای خود مشغول شدند.مارسل کتاب آکروپل شوش پس از حفریات انجام شده در سالهای 1884-1885-1886 را با پشتیبانی موزه لوور در سال 1893 منتشر کرد و ژان سفرنامه خاطرات کاوشهای باستانشناسی شوش از 1884 تا 1886 را در سال 1888 عرضه نمود.در رابطه با آپادانا مارسل دیولافوا طرح تخیلی بازسازی کاخها را ارائه و در این مورد فرضیاتی را مطرح کرد که البته از واقعیت بسیار دور بود.سئوال مطرح این بود که ورودی آپادانای شوش کجاست؟؟دیولافوا بر این گمان بود ورودی کاخ در ضلع جنوبی تل و سکوی مجموعه کاخها قرار دارد.با الهام از الگوی پلکان ورودی تخت جمشید مارسل دیولافوا دروازه ورودی و پلان کاخ را ترسیم کرد که در تصویر زیر ملاحظه میکنید.

در این گیر و دار ناصرالدین شاه تصمیم داشت عازم سومین سفر اروپایی خود شود و مقامات فرانسوی در تکاپو بودند تا رنجش او را مرتفع کنند.از این رو نخست وزیر وقت فرانسه بالوا( Rene Balloy ) هدایایی به این شرح تقدیم کرد:جهت ناصرالدین شاه مجموعه ظروف نفیس((سور)) و برای ظل السلطان نشان لژیون دونور.همینطور از شاه ایران دعوت شد که از نمایشگاه مخصوصی که در سال 1889 در پاریس برگزار می شد دیدن کند و در نتیجه با به دست آوردن دل ناصرالدین شاه نه تنها ایران از ادعاهای خود صرفنظر کرد بلکه فرانسویها با مقدمه چینی تلاش کردند امتیاز انحصاری حفاریهای باستانشناسی در کل خاک ایران را به دست آورند و عاقبت هم موفق شدند در 12 ماه می 1895 این قرارداد را به امضاء برسانند که بی درنگ از تصویب مجلس فرانسه گذشت.دو فصل از این قرارداد را در اینجا می نویسم و قضاوت با خوانندگان گرامی است.
فصل اول:نظر به اتحاد قدیمی و دوستی خالصی که خوشبختانه از سالیان دراز فیما بین دولتین ذی شوکتین ایران و فرانسه موجود است سرکار بندگان اعلیحضرت قدرقدرت اقدس شاهنشاهی کل ممالک محروسه ایران اعطا می فرمایند بدولت فرانسه امتیاز و انحصار اکتشاف آثار و عتیقه را در تمام خاک ایران.
فصل هشتم:در برابر این التفات مخصوص ملوکانه که دولت قوی شوکت اعلیحضرت اقدس همایون شاهنشاهی دام سلطانه نسبت به خواهش دولت فرانسه فرموده اند،فرانسه مبلغ ده هزارتومان به حضور مبارک بندگان اعلیحضرت شاهنشاهی تقدیم خواهد نمود.
سال بعد از امضای این قرار داد ناصرالدین شاه به قتل رسید و بی نظمی هایی در ایران اتفاق افتاد که فرانسه نتوانست آنطور که باید و شاید از قرارداد استفاه کند ولی در سال 1897 وزیر فرهنگ وقت فرانسه به ژاک دمورگان برای حفاری در شوش ماموریت داد.
ژاک دمورگان(Jacques de Morgan)

ژاک دمورگان مهندس معدن ماهری بود که علاقه زیادی به دوران پیش از تاریخ داشت .او پیشتر در قفقاز و مصر با افتخار فعالیت کرده بود و در سن چهل سالگی رئیس هیات باستانشناسی فرانسه شد.دمورگان برای حفاری تیمی از مهندسان و باستان شناسان را به کار گرفت و در سال 1897 عازم شوش شد.عشایر خوزستان نظر مساعدی نسبت به هیات دمورگان نداشتند و به دو هیات قبلی یعنی گروه لفتوس و دیولافوا هم روی خوش نشان نداده بودند.در سال 1900 در سفر اروپایی مظفرالدین شاه به فرانسه وزیر فرهنگ و وزیر امورخارجه وقت فرانسه پذیرایی گرمی از او به عمل آوردند و اهداف و مشکلات هیات دمورگان را بیان کردند و با قول مساعدت مظفرالدین شاه امتیاز هرگونه بهره برداری عملیاتی در خاک ایران به فرانسه واگذار شد.واضح است که چنین قراردادی تا چه حد دست دمورگان را در آکنده ساختن موزه لوور از خزائن و نفایس شوش باز می گذاشت. مورگان در کاوشهای خود اهمیتی به لایه نگاری نمی داد.در یک بررسی باستانشناسی لایه های مختلف که به دوره های تاریخی خاص خود تعلق دارند با دقت بررسی و ثبت و از هم تفکیک می شوند.اما گویا دمورگان که چنین حوصله و زمانی نداشت با استخدام 7000 کارگر تل سی و چهارنیم متری شوش را بدون اینکه بین لایه ها فرقی بگذارد به هفت لایه 4/8 متری تقسیم کرد و در حقیقت فاجعه و غارت باستانشناسی شروع شد!!او نمی توانست به طور کار آمد بر 7000 نفر نظارت کند و از همه جزئیات یادداشت بردارد.اطلاعات زیادی نابود شد و باستانشناسان بعدی برای تهیه روزشمار شهر باستانی شوش دچار زحمات فراوانی شدند توجیه دمورگان برای این کار وحشتناک ساده بود))به تجربه دیده بود هنگامی که خاک از لایه هایی به این ارتفاع داخل واگن ها ریخته میشد اشیا مدفون در آنها صدمه نمی دیدند!)).سیل اشیاء و گنجینه های نفیس تمدن کهن ایران زمین بود که به موزه لوور پاریس سرازیر می شد.از جمله کشفیات بسیار مهم دمورگان کشف لوحه حمورابی، اولین قانون مدون بشری در سال 1902 بود که ایلامیان از بابلیان غنیمت گرفته و به شوش آورده بودند.این یافته یکراست عازم پاریس شد.دمورگان برای اینکه هیات فرانسوی را از آسیب و ناملایمات محیط که دیولافوا را آزار داده بود حفظ کند و اردوگاهی دائمی برپا دارد از آجرهای بازمانده معابد و بناهای ایلامی و هخامنشی استفاده کرد و قلعه ای به اسم شاتو را بر مرتفع ترین تل شوش یا آکروپولیس شوش بنا کرد.

اینکار ضمن اینکه با شکوه ترین قلعه و موزه آجر ایران را خلق کرد، متاسفانه باعث نابودی تپه آکروپولیس شوش شد.اما برای فرانسویان گنیجینه ها غیر قابل شمارش و بی نظیر بود.این میراث آنقدر ارزش داشت تا بتواند وزیر فرهنگ فرانسه را از برکناری و استیضاح نجات دهد.موضوع از این قرار بود که دمورگان را به سو استفاده مالی از اعتبارات متهم کردند و مجلس فرانسه تصمیم گرفت وزیر فرهنگ وقت کلمانسو(Clemanceau) را استیضاح کند.کلمانسو به موزه لوور رفته و با آگاهی از کم و کیف اشیایی که دمورگان به فرانسه آورده بود چنان پاسخ دندان شکنی به پارلمان فرانسه میدهد که استیضاح کننده استیضاح خود را پس میگیرد.با تمام انتقاداتی که به کارهای دمورگان وارد است نباید از حق گذشت که اگر حفاریهای دمورگان نبود ما همان اندک اطلاعاتی هم که از دوره های کهن شوش و تمدن ایلام در اختیار داریم فاقد بودیم.او دهها کتاب و مقاله از فعالیتهای خود،باستانشناسی،زمین شناسی،جغرافیا و مردم شناسی برجا گذاشته است و علاوه بر شوش در قسمتهای دیگر ایران مانند تهران،تالش،مازندران،آذربایجان و ....هم مطالعاتی انجام داده است که با ارزش هستند.
در اکتبر 1912 دمورگان به دلیل اعتراضاتی که در فرانسه به او می شد و خستگی و فرسودگی خود از ریاست هیات فرانسوی استعفا داد و بعد از وقفه ای دوساله که ژوزف اتین گوتیه کاوشها را رهبری کرد. معاونش رولان دومکنم که او هم مهندس معدن بود جای او را گرفت.
رولان دومکنم(Roland de Mecquenem)

رولان دو مکنم مهندس معدن و شیفته زمین شناسی بود و به دعوت دمورگان در سال 1903 به کاوشهای شوش پیوست.دو مکنم به غیر از مدت زمانی که به واسطه جنگ جهانی اول حفاری ها متوقف بود تا سال 1946 به طور مستمر کاوشهای خود را در شوش ادامه داد.اما در این مدت بر کاخ آپادانا چه گذشته است؟؟ویرانه های کاخ شدیدا در هم و بی نظم است.نقشه کاخ داریوش هنوز معلوم نیست و حتی ورودی کاخ هم پیدا نشده است.دو مکنم با همکاری موریس پیه(Maurice pillet)معمار تلاش کرد نقشه کاخ داریوش را کشف کند.آن را از زیر خاک بیرون آورد و ورودی آن را بیابد.در سال 1914 پیه پیشنهاداتی جهت بازسازی کاخ ها و نقشه و گزارش کوتاهی ارائه داد.در حقیقت گزارش حفاریهای انجام شده در آپادانا از سال 1908 تا سال 1913 میلادی.در زیر طرحی از موریس پیه را می بینید که البته امروزه می دانیم از واقعیت بسیار دور است.


کاوشهای رولان دومکنم هم دقت و ظرافت کار باستانشناسان امروز را نداشت حتی کار او با فعالیتهای هم زمان موسسه شرقشناسی دانشگاه شیکاگو در تخت جمشید قابل قیاس نیست.با اینحال کشفیات موزه ای هیات فرانسه کم نبود.کتیبه ها(که مستقلا بررسی خواهیم کرد) و تزئینات شگفت انگیز:پیکر شیرها،گاوهای بالدار،سربازان گارد ده هزار جاودانان ،گلها و تزئینات هندسی و .......
نمونه هایی از کشفیات دو مکنم و همینطور وزنه ای به شکل شیر که در حفریات دمورگان به دست آمده ملاحظه می کنید.




جنایت متفقین
هنگامی که خود چندین سال پیش از آپادانا بازدید کردم، با سر ستونها و ستونهای تکه تکه شده زیادی برخورد کردم ولی گمان می بردم بی مهری زمانه یا شاید حفاریهای سودجویانه یک قرن اخیر و خروج آثار از ایران آپادانا را به این حال در آورده و جز پاره ای سر ستون و ته ستون شکسته و فونداسیون یا پی آن چیزی باقی نگذاشته است تا اینکه با حقیقت شگفت انگیز و تلخی مواجه شدم.در جنگ جهانی دوم نیروهای متفقین سرزمین ما را اشغال و پهلوی اول را خلع و سرنگون کردند و در مدتی که سامانه و دولتی در کار نبود لکه های سیاهی در میراث فرهنگی ما ثبت شد.این سربازان متمدن به نقوش کتیبه داریوش کبیر در بیستون به عنوان هدف تمرینی و تفریح تیر اندازی می کردند و صدمات زیادی به آن رساندند اما نمی دانستم جنایت آپادانا با بیستون قابل مقایسه نیست!!دشت خوزستان ادامه دشت میان رودان در شرق است و سنگ در این پهنه بسیار کم یاب است.سربازان متفقین چون برای انتقال ادوات و تجهیزات خود احتیاج به ساختن جاده و پل داشتند و به مصالح سنگی و شنی هم نیازمند می بودند،با وحشیگری تمام به کاخ داریوش هجوم آوردند.بستر شنی کاخ غارت شد!!ستونها و سر ستونهای بی نظیر آپادانا با دینامیت و مواد منفجره ترکانده شد.و این سربازان عصر جدید سنگ و شن مورد نیاز جاده سازی خود را از ستونها و سر ستونها و بستر کاخ داریوش تامین کردند و با این جنایت یاد آشوربانیپال پادشاه خونخوار آشوری و ویران کننده شوش زنده شد آن هم در قرن بیستم!
نمونه هایی از بازمانده های کاخ آپادانا،بی مهری زمانه،غارت گنج یابان و اثرات توجهات متفقین به این یادمان!!





نمونه ای از سرگاو دوسر که متاسفانه سالمترین نمونه ای است که از این همه سرستون برای ما باقی مانده است و در موزه شهر شوش نگهداری می شود.(نمونه دیگر در لوور که کامل است گویا مرمت شده است)

دیگر از آپادانا چیز قابل توجهی باقی نمانده است.دیواره ها و ستونهای زیبایش در موزه لوور و آنچه باقی مانده بود بی رحمانه با دینامیت تکه تکه شد.بعد از دهها فصل کاوش هنوز پلان کاخ مبهم است.تالار کاخ داریوش زیر علفهای هرز پنهان مانده و چراگاه احشام و اغنام شده.آیا آپادانا بدون اینکه اسرار خود را بر ما افشا کند خداحافظی میکند؟؟
نه هنوز امیدی هست.دو باستانشناس بزرگ به شوش خواهند آمد.رومن گیرشمن و ژان پرو .با جاودانان در قسمتهای آینده همراه باشید((ادامه دارد))
پیشگفتار
هنگامی که سخن از مجد و عظمت هخامنشیان و یادگارهای این دودمان به میان می آید بی درنگ ویرانه های شکوهمند تخت جمشید در ذهن ما نقش می بندد.نقوش برجسته و درگاههای سنگی و ستونها و در یک کلام معماری شگفت انگیزش از همان دوران باستان تا به امروز بازدیدکنندگان را محسور خود کرده است.شاید این دلیلی بر فراموشی دیگر یادمانهای شکوهمند هخامنشی برای گردشگران و سیاحان باشد.ستونهای پارسه هنوز هم سر به آسمان می سایند ولی دیگر پایتختهای هخامنشیان مدتهاست از دید گردشگران ناپدید شده اند.این در حالیست که می دانیم پارسه یا تخت جمشید تنها یکی از مراکز سیاسی یا معنوی این سلسله بوده است.شوش،بابِل و اکباتان دیگر پایتختهای هخامنشیان هم عمارات شاهانه و پرشکوهی داشتند.به ویژه شوش این شهر کهن و افسانه ای،پایتخت با عظمت ایلامیان که در دوره هخامنشیان پایتخت سیاسی بود.از شوش بود که فرمان لشگرکشی ها صادر میشد.در شوش بود که سفرای یونان به حضور پذیرفته می شدند.این شهر شوش بود که با رسیدن خبر فتح آتن آذین بندی شد و جشن گرفت.این کاخ شوش است که در باب هفدهم تورات توصیف شده است.آری یکی از شاهکارهای معماری سلطنتی خاورمیانه باستان آپادانای شوش است.مهجور و ناشناس ماندن این کاخ برای ما ایرانیان جدا از اینکه ناشی از بی علاقگی عمومی به آگاهیهای تاریخی است به گمان نگارنده دلایل عمده دیگری نیز دارد: این مجموعه در زیر سایه تخت جمشید کمتر مورد توجه مردم ما و یا دیگر علاقه مندان بوده و اینکه متاسفانه از این کاخ تقریبا چیزی بر جای نمانده است.عزیزان هموطن که به موزه لوور رفته اند یا تصاویر آن را دیده اند و تزئینات کاخ داریوش و ستون و سر ستون سنگی عظیم را از نظر گذرانده اند با شگفتی از عظمت آثار تخت جمشید در این موزه برای دوستان و آشنایان میگویند غافل از اینکه این ها آثار کاخ شوش است و نه تخت جمشید.(منظور عموم مردم است و نه متخصصان باستانشناسی یا تاریخ)
از آنجا که در دنیای مجازی اینترنت اطلاعات نسبتا خوبی از تخت جمشید می توان به دست آورد تصمیم گرفتم در مورد تخت جمشید دوم یا آپادانای مظلوم شوش بنویسم(مظلومیت این میراث در جای خود روشن خواهد بود) و این یادمان را به هم میهنانم معرفی کنم.ابتدا تاریخچه ای از حفاریها و تحقیقات ارائه می شود.سپس معماری آپادانای شوش معرفی می شود و در انتها به موزه لوور خواهیم رفت تا شکوه این میراث را بهتر حس کنیم.تمرکز موضوع بر آپادانا و کاخهای هخامنشی شوش است و نه دیگر دوره های تاریخی که در پی حفاری در این گنجینه بی نظیر میراث فرهنگی ایران به دست آمده است.این نوشته که در چند قسمت تنظیم خواهد شد تقدیم به مردم خونگرم و عزیز شهر شوش و خاک تفتیده و پاک خوزستان است.
باب هفدهم تورات(استر)
اخشورش(احتمالا تغییر شکل یافته نام خشایارشا)،پادشاه پارس ، بر سرزمین پهناوری سلطنت می کرد که از هند تا حبشه را دربر می گرفت و شامل 127 استان بود.او در سال سوم سلطنت خود، در کاخ سلطنتی شوش جشن بزرگی برپا نمود و تمام بزرگان و مقامات مملکتی را دعوت کرد.فرماندهان لشگر پارس و ماد همراه با امیران و استانداران در این جشن حضور داشتند.در طی این جشن که شش ماه طول کشید،اخشورش تمام ثروت و شکوه و عظمت سلطنت خود را به نمایش گذاشت.پس از پایان جشن،اخشورش برای تمام کسانی که در شوش زندگی می کردند،فقیر و غنی،میهمانی هفت روزه ای در کاخ سلطنتی ترتیب داد.محل مهمانی با پرده هایی از کتان سفید و آبی تزئین شده بود.این پرده ها با ریسمانهای سفید و ارغوانی که داخل حلقه های نقره ای قرار داشتند از ستونهای مرمر آویزان بود.تختهای طلا و نقره روی سنگفرشهایی از سنگ سماک،مرمر،صدف مروارید و فیروزه قرار داشت............
طبیعی بود که با اشارات تورات به این کاخ در باب استر و شهر شوش در بابهای عذرا،دانیال و سفر پیدایش تورات،ماجراجویان و سیاحان و مبلغان مذهبی در پی شناسایی این مکانها یا آثار باقیمانده آنها باشند.
بنیامین تودلایی
نخستین جهانگرد اروپایی که از شهر شوش بازدید کرد و به درستی تشخیص داد که این ویرانه ها بازمانده همان شوشان تورات است یک خاخام یهودی به نام بنیامین تودلایی بود.او در حد فاصل سالهای 543 تا 552 هجری شمسی(1164-1173 میلادی) برای بررسی وضع یهودیان از شهرهای بغداد،شوش و چند شهر در غرب ایران دیدن کرد و در مسیر خود به تجارت هم مشغول بود.در زمان او بازمانده های کاخ آپادانا قابل دیدن بوده اند.او بعد از توصیف مقبره دانیال، مشاهدات خود را اینطور بیان میکند ((شهری بزرگ بوده که اکنون بخش اعظم آن بایر است.می توان هنوز در این خرابه های شوشان آثار سکونت را ملاحظه کرد که کاخ بزرگی بوده به شاه ازوئروس خشایارشا(Aisuerus)با معماری بسیار زیبا که از آن اجزای شگفت انگیزی به عنوان نمونه باقی مانده است.))پس در زمان بنیامین تودلایی قسمتهایی از ویرانه های آپادانا در معرض دید بوده است.
سر ویلیام کنت لفتوس
اما نخستین کسی که به معنای واقعی بررسیهایی در شوش انجام داد و دست به حفاری زد ویلیام کنت لفتوس انگلیسی است(Sir William Kenet Loftus) لفتوس یک نظامی،باستانشناس،زمین شناس و ورزشکار بود که در سال 1849 میلادی به بغداد سفر کرد تا در کمیسیون مرزی ایران و عثمانی به خدمت مشغول شود.این کمیسیون توسط انگلستان و روسیه برای حل اختلافات مرزی ایران و عثمانی به وجود آمده بود.از آنجا که مدت زمانی قبل سر هنری لایارد(که در نمرود و نینوا حفاری کرده بود) و سر هنری کرسویک راولینسون دو شرقشناس مشهور انگلیسی از شوش دیدن کرده بودند، زمینه برای بررسی ها فراهم شده بود. رئیس انگلیسی کمیسیون که خود از علاقه مندان اشیاء قدیمی بود در این وسوسه بود که مکان تاریخی دیگری نظیر نینوا را برای انگلستان کشف کند و آن را در اختیار کشور خود قرار دهد.از این رو مدتی بعد لفتوس را برای شناسائی،نقشه برداری
و حفاری به شوش فرستاد.لفتوس با خطوط میخی و سفرنامه بنیامین تودلایی که در قرن دوازدهم میلادی به آنجا سفر کرده بود و ذکرش رفت آشنایی داشت.

لفتوس با اسب و قایق عازم شوش بود و در راه هرچه را می دید،یادداشت می کرد.او در توصیف جلگه ای که از آن عبور می کرد به مشاهده شیرها،گرگها و شغالهای ساکن در آن اشاره کرده ونخلستان ها،باغهای مرکبات،جنگلهایی از درختچه های گز و سپیدار و مزارع برنج و جو از نظر او دور نمانده است.او با اشتیاق روزافزون به سمت مقصد خود پیش می رفت و از فاصله 48 کیلومتری می توانست چهار تل اصلی را ببیند که بزرگترین آنها 24 هکتار وسعت و 21 متر ارتفاع داشت.لفتوس با نزدیکتر شدن به تل ها توانست ویرانه های آپادانا،تالار بزرگ ستوندار را که هنوز از فراز زمین قابل مشاهده بود ببیند.او بعد از نقشه برداری از تل ها به مدت سه ماه دست به حفاری زد و خیلی زود به نتیجه رسید:بخشی از یک ستون یادبود با سی و سطر نوشته میخی،دیواری از آجرهای کتیبه دار،دویست مجسمه کوچک سفالی.....لفتوس تالار آپادانای شوش را با آثار سی و شش ستون سنگی اش شناسایی و نقشه آن را ترسیم کرد اما به علت مشکلاتی دیگر نتوانست به فعالیت خود در شوش ادامه بدهد.رفتار ناشیانه لفتوس و همراهانش برای تصاحب نوشته ای از مقبره دانیال به حدی احساسات مذهبی مردم و عشایر را تحریک میکند که خدمتکاران هیات را می کشند و لفتوس مجبور می شود با جنگ و گریز شوش را ترک کند و از یافته های خود آنها را که قابل حمل بودند به موزه بریتانیا منتقل نماید.از بخت بد بلافاصله بعد از این وقایع بیماری وبا در دزفول شیوع پیدا میکند و مردم علت این امر را به وجود کفار در آن ناحیه و خشم و انتقام دانیال نبی نسبت می دهند.به همین دلیل تا مدتهای طولانی اروپاییان نمی توانستند به شوش نزدیک شوند.از جمله فرانسویها که تحرکات رقبای انگلیسی خود را زیر نظر داشتند.در زیر پلان ترسیم شده از تالار ستونداری را می بینید که لفتوس طراحی کرده است.دیگری تصویر سر ستون گاو دو سر است که توسط همکار او چرچیل ثبت شده است.تاریخ نقاشی ۱۸۵۲ میلادی است.


.لوفتوس از نوشته میخی پایه ستون نمونه برداری نمود که ژول اوپر زبانشناس فرانسوی آن را بدین صورت ترجمه کرد:
((اردشیر،شاه بزرگ،شاه شاهان،شاه کشورها،شاه در این سرزمین،پسر داریوش شاه،داریوش پسر اردشیر شاه،اردشیر پسر خشایارشا،خشایارشا پسر داریوش شاه،داریوش پسر ویشتاسپ،یک هخامنشی.این کاخ را داریوش برپا داشت و سپس هنگام پادشاهی اردشیر پدر پدرم،به آتش سوخت.به یاری اهورامزدا،آناهیتا و میترا فرمان دادم این کاخ را دوباره بسازند.اهورامزدا،آناهیتا و میترا مرا از هر بدی بپایند و آنچه را که ساخته ام از گزند دور سازند و ویران نسازند.))
آری.... وجود کاخی با شکوه و تمدنی درخشان در شوش گنجینه های شگفت انگیزی را به اروپاییان نوید می دهد تا موقعیت فراهم شود.
زوج دیولافوا(مارسل و ژان دیولافوا-Marcel&Jane Dieulafoy)
مارسل دیولافوا مهندس و باستانشناس معروف(1843-1920) در سبک های معماری شرقی و غربی و ارتباط آنها با یکدیگر مطالعه می کرده است و در صدد حل این مساله بوده است آیا سبک معماری ساسانیان در معماری دوره اسلامی نفوذ داشته است یا خیر؟چون در اروپا از تحقیقات به نتیجه ای نمی رسد،تصمیم می گیرد که مسافرتی به کشورهای شرقی و به ویژه ایران کند و با مشاهده آثار باستانی موجود این ابهام را برطرف سازد.از این رو در سال 1881 با هزینه شخصی از راه عثمانی و قفقاز به ایران آمده مدت دو سال در عثمانی و قفقاز و شمال و مرکز و جنوب ایران و میان رودان به مطالعه بناهای تاریخی می پردازد.در این سفر دو ساله همسر او ژان دیولافوا او را همراهی و وقایع مسافرت و خاطرات و مشاهدات روزانه خود را ثبت و یادداشت می کرده است.این زوج دانشمند در شوش به گنجینه گرانبهایی برخورد میکنند.بهتر است قسمتی از خاطرات ژان دیولافوا را با هم بخوانیم.در این زمان اثری از شوش به جز چندین تل عظیم و مقبره دانیال باقی نمانده است.
شوش 14 ژانویه
((......متولی(مقبره دانیال)گفت:بیهوده وقت خود را تلف نکنید زودتر برویم پایین تا بتوانیم قبل از غروب آفتاب خرابه های قصر را تماشا کنیم.چون پیشنهاد متولی عاقلانه بود من سوار الاغ شدم و رفتیم بطرف زاویه شمالی تلی که در کنار جاده دزفول واقع شده بود.متولی خارهای بلند را کنار زد و پایه ستون های سنگی را به ما نشان داد که از خاک بیرون افتاده بودند.چهارتای آنها مزین به کتیبه های سه زبانی به خط میخی هستند.این ته ستونهای متعدد پنج به پنج در فاصله قرار گرفته اند به طوریکه چهار عدد آنها در اطراف و پنجمی در میان آنها واقع شده است.این پایه ها که اکنون بیشتر از یک متر در خاک فرو رفته اند تقریبا در سی سال پیش توسط لفتوس انگلیسی کشف و از خاک خارج شده است.این شخص از روی این پایه ها نقشه اولیه بنا را ترسیم نموده که کاملا شبیه است به کاخ آپادانای خشایارشا در تخت جمشید و از سه طرف دارای رواق است.از اوضاع عمومی بنا و سرستونی که سالم مانده و مجسمه حیوان عظیم الجثه ای که پاهای خود را در زیر شکم تا کرده معلوم می شود که این بنای شوش هم بدون حرف از ساخته های معماران هخامنشی می باشد.))
دیولافوا پس از مراجعت به فرانسه به فکر استخراج این گنج عظیم می افتد.او طرح خود را با آقای دورونشو مدیر موزه های ملی فرانسه در میان گذاشت و با او درباره قدمت بی چون و چرای تل ها و ویرانه های شوش و سودی که از کاوش در این خرابه های کهن حاصل خواهد شد گفتگو کرد.وجهی به مبلغ سی و یک هزار فرانک ر ا که از اعتبارات موزه های فرانسه باقی مانده بود به دیولافوا واگذار کردند تا ماموریت خود را به انجام برساند.وزارت فرهنگ فرانسه مبلغ ده هزار فرانک به این مبلغ اضافه کرد و وزارت جنگ نیز چادر،سلاح،زین و برگ در اختیار او گذاشت.همینطور دو جوان تحصیلکرده فرانسوی نیز توسط روسای خود انتخاب شده و تحت اوامر دیولافوا قرار گرفتند.درخواست فرانسه جهت حفاریهای باستانشناسی در ایران با مخالفت صریح و سریع دولت وقت ایران روبرو شد.دیولافوا به دکتر تولوزان دوست و پزشک فرانسوی ناصرالدین شاه متوسل شد.با ملاقات تولوزان با ناصرالدین شاه و وساطت او اجازه فعالیت هیات فرانسوی صادر شد و فرمانی در این خصوص به ظل السلطان که فرماندار اصفهان و خوزستان بوده نوشته شد.در مقدمه این فرمان اشاره شده است که برای نظارت در امور حفاری شخص واجد شرایطی از تهران انتخاب شود که کاملا در امور صنعتی و تاریخ آگاهی کافی دارد.ضمنا انجام حفاری منوط به رعایت شرایطی شده بود از جمله:
1-تعمیرات مقبره دانیال بر عهده دیولافواست و تاکید شده بود که نزدیک مقبره حفاری صورت نگیرد.
2-دیولافوا و همراهان آزادند که هرنوع تحقیقاتی خواستند انجام دهند به غیر از مطالعه در داخل مقبره دانیال
3-کلیه اشیاء کشف شده که طلا و نقره و جواهر باشد متعلق به دولت ایران است.در ضمن تصریح شده بود که دولت ایران هرگاه طالب اشیاء دیگری جدا از طلا و نقره و جواهر سهم خود باشد،فرانسوی ها باید بی درنگ آن را به ایران بفروشند و اگر ایران خواست از آثار موجود خود چیزی را بفروشد حق اولویت را به فرانسه دهد.
4-فرانسوی ها می توانند از اشیاء متعلق به ایران قالبگیری کنند به شرط آنکه هزینه آن را بپردازند.
5-فرانسویان ملزم هستند به قوانین و آداب و سنن و عادات و رسوم ایرانی احترام بگذارند.
دیولافوا به مدت دوسال(1884-1886) در شوش مشغول فعالیت و حفاری می شود و آثار شگفت انگیزی به ویژه از دوره هخامنشی و آپادانای شوش کشف میکند.کاشی های الوان کاخ داریوش. سرامیکهای شگفت شیرهای غران وسربازان گارد ده هزار جاودانان که زمانی زینت افزای دیوارهای آپادانا بودند.سرستونها و ستونها و......به عبارتی پانصد تن!! از مواریث فرهنگی ایران بدون اینکه دیولافواها احترامی به قول و قرار خود بگذارند عازم موزه لوور پاریس شد و سر و صدا و هیجان زیادی برپا کرد.متاسفانه این کاوشگران نخستین با دقت مشاهدات و یافته های خود را ثبت نمی کردند و از طرفی بیشتر به فکر این بودند که موزه های کشور خود را از اشیاء نفیس و گرانبها لبریز کنندتا تحقیقات دامنه دار علمی انجام دهند.از این رو بسیاری از اطلاعات و آگاهیهای تاریخی که می توانست به دست آید را خواسته و ناخواسته از میان بردند.
نمونه هایی از سرامیکهای زیبای کاخ داریوش که دیولافوا به لوور آورد


یک نمونه را با هم مرور میکنیم.
شوش 8 فوریه
((دیروز گاو سنگی بزرگی را که در روزهای اخیر پیدا شده است با تاسف تماشا میکردم،در حدود دوازده هزار کیلو وزن دارد!تکان دادن چنین توده عظیمی غیرممکن است.بالاخره نتوانستم به خشم خود مسلط شوم،پتکی به دست گرفتم و به جان حیوان سنگی افتادم.ضرباتی وحشیانه به او زدم.سرستون در نتیجه ضربات پتک مثل میوه رسیده از هم شکافت.یک تکه سنگ بزرگ از آن پرید و از جلوی ما رد شد،اگر با چالاکی خودمان را کنار نمی کشیدیم پایمان را خرد میکرد.مرمر،سختی خود را کاملا از دست داده بود.در طی دو هزار سال،ریشه گیاهان در میان ترک هایی که هنگام سقوط سر ستون ایجاد شده بود،رخنه کرده و تکه های آن را از هم جدا کرده است.به این ترتیب بدون آنکه انتظار داشته باشیم دوازده هزار کیلو به بارهای ما اضافه شد زیرا حمل قطعات کوچک گاو سنگی میسر شد)).....................((ادامه دارد))
نظرم بر این بود که درباره شاعر ملی ایران زمین حکیم ابوالقاسم فردوسی بنویسم ولی از آنجایی که دوست دارم این کار را به صورت دلخواه و شایسته ای انجام دهم و متاسفانه با کمبود وقت هم مواجه هستم تصمیم گرفتم این مطلب را به زمانی دیگر موکول کنم.از آنجایی که دوستم داراب ابراز تمایل کرده بودند تا متن ترجمه کتیبه شاپور و کرتیر در کعبه زرتشت را بخوانند.این متن تقدیم دوستان عزیز می شود.در سال 1317 هجری شمسی و در پی حفاریهای دانشگاه شیکاگو در نقش رستم،برسه وجه بنای مکعبی شکل کعبه زرتشت کتیبه هایی از شاپور شاه ساسانی و کرتیر موبد پرنفوذ همین خاندان کشف شد.کتیبه کرتیر به تحریر پهلوی ساسانی بر دیواره شرقی و کتیبه های شاپور اول شاه ساسانی بر سه وجه شرقی،جنوبی و غربی نقر شده است.این کتیبه ها از نظر تاریخی اهمیت فوق العاده ای دارند.کتیبه شاپور به سه زبان نگاشته شده است.دیواره شرقی بنا نسخه پهلوی ساسانی ،دیواره جنوبی نسخه یونانی و دیواره غربی نسخه پهلوی اشکانی کتیبه شاپور اول است.
بهتر است وقایعی که با قدرتگیری شاپور همراه بوده است مرور کنیم.تاجگذاری شاپور امپراتوری روم را با دشمنی سرسخت رودرو کرد.این دوران امپراتوری روم به عصر فرمانروایان نظامی معروف است که در فواصلی کوتاه یکی،دیگری را از میدان به در می کرد و خود جانشین او می گردید و هنوز جلوس نکرده،سقوط می نمود. جریان وقایع بغرنج و پیچیده آن روزگار،همچنان ناشناخته باقی ماند تا این که کمی قبل از جنگ جهانی دوم،حفریات نقش رستم و کتیبه شاپور،فتح عظیم آن دوران و آنچه را که در پس پرده مانده بود آشکار ساخت.
برخورد اول شاپور با رومیها جنگ با امپراتور گوردیانوس بود.نمی توان دقیق گفت که آغازگر جنگ چه کسی بوده است.در سال 242 میلادی گوردیانوس آماده جنگ با ایران شده بود و از سراسر امپراتوری روم سپاهی از گُتها و ژرمنها تهیه دید و از سوی بین النهرین که در دوره ساسانی آن را آسورستان می گفتند به ایران زمین تاخت.ولی در همان هنگام به وضعی نامعلوم کشته شد.معلوم نیست در. اثر جنگ این اتفاق افتاد یا دسیسه رقیب او فیلیپ او را به دیار نیستی فرستاد ولی در هرحال رومیها بعد از مرگ او فیلیپ را به امپراتوری خود انتخاب کردند.فیلیپ بعد از یک شکست در شهر(( پیروز شاپور)) در مرز فرات فورا درخواست صلح کرد.در سال 252 میلادی شاپور ارمنستان را تسخیر کرد و این برای روم شکست بزرگی بود.با اینکه حملاتی به مرزهای شرقی ایران صورت گرفت.شاپور از جنگ در جبهه غربی منصرف نشد و نصیبین در در سال 254 و دورا اروپوس را در سال 256 به تصرف خود در آورد.در سال 260 شهر ادسا توسط سپاهیان شاپور به محاصره در آمد و امپراتور والرین تصمیم گرفت این شهر مهم را باز پس گیرد و در نتیجه جنگ در گرفت.این تصمیم سرنوشت او را تعیین کرد.سپاه روم با این که بیش از لشگر ایران بود،محاصره شد.امپراطور والرین دستگیر شد و صاحب منصبان لشگری و کشوری،حکام ایالات،سناتورها و همچنین عده زیادی از اشخاص عالی رتبه مملکت به اسارت شاپور در آمدند.ارتش روم از هم پاشید و سپاهیان دسته دسته تسلیم شدند.این حادثه یک فاجعه حقیقی برای رومیها بود.
من ترجمه فارسی نسخه پهلوی اشکانی کتیبه کعبه زرتشت را از کتاب کتیبه های پارتی دکتر داریوش اکبر زاده تقدیم خوانندگان گرامی میکنم. مشخصات این کتاب را در منابع و ماخذ خواهم آورد تا در صورت تمایل علاقه مندان خود به اصل کتاب مراجعه کنند.



1- من مزدیسن،بغ شاپور،شاهنشاه ایران و انیران که چهر(نژاد)از ایزدان،پور مزدیسن،بغ اردشیر شاهنشاه ایران که چهر از ایزدان پورِ پور(نوه)بغ بابک شاه]است[.خداوندگار ایران شهرم و]این[ شهرها(کشورها) را دارم:
پارس،پارت،خوزستان،میشان،آسورستان،اربایستان،آتورپاتکان،ارمنستان
2- وروچان،سیکان،اران،بلاسگان تا فراز به کوهِ کاف(=قاف) و ]به[ در(=حدود)آرانان و به همه ]حدود[ کوهِ پریشخوار،ماد،گرگان،مرو،هرات و همه ابر شهر:کرمان،سکستان،توران،مکران،پارتان،هندوستان،کوشان شهر تا فراز به پیشاور و تا به کاش(=کاشغر)،سغد و چاچستان........]تا ساحل[ دریا]یعنی[مزون شهر.ومن گرفتم پیروز شاپور نامی.....و من گرفتم
3- هرمزد اردشیر نامی/نام را.و این همه شهر(کشور) و شهریار و والیان،همگی برای ما به باج و بندگی ایستادند.و هنگامی که نخست من بر شهر (کشور)ایستادم(=پادشاه شدم)،گردیانوسِ قیصر از همه شهر"روم"،"گُت" و "ژرمن" سپاه جمع کرد واز ]سوی[ آسورستان به سوی ایرانشهر و ما آمد. و در مرز آسورستان جنگی در "مشیک"جنگ بزرگی بود(=درگرفت)گردیانوسِ
4- قیصر کشته شد،سپاه رومیان از بین رفت و رومیان "فیلیپوس" را قیصر کردند و فیلیپوسِ قیصر به نمسته(=التماس و شفاعت)به سوی ما آمد و برای خون بها پانصد هزار دینار داد(پرداخت)]و[ به باج ایستاد(=باج گذار شد)و ما از این رو مشیک را "پیروز شاپور"نام کردیم(=نهادیم).
و قیصر دوباره دروغید،در ارمنستان گناه کرد و ما به شهر(=کشور) روم یورش کردیم و سپاه شصت هزار نفری رومیان را در"بیبالیش"
5-زدیم(نابود کردیم) و شهر(=کشور)سوریه و آنچه که در بالای شهر سوریه بود همه را آذر بیز(سوزانده)،ویران و نابود کردیم.وگرفتیم(=فتح کردیم)تنها در این نبرد از شهر(=کشور)رومیان: دژ و شهرستان "آناث"را با ناحیه های اطراف آن،دژ"اروپن" با ناحیه های اطراف آن،شهرستان بیبالیش با ناحیه های اطراف آن،شهرستان منبوگ
6- با ناحیه های اطراف آن،شهرستان حلب با ناحیه های اطراف آن،شهرستان کنشرا با ناحیه های اطراف آن،شهرستان آپومیا با ناحیه های اطراف آن،شهرستان رنیپوس با ناحیه های اطراف آن،شهرستان زوما با ناحیه های اطراف آن،شهرستان گُندُروس با ناحیه های اطراف آن،شهرستان ارمیناژ با ناحیه های اطراف آن،شهرستان سلوکیه با ناحیه های اطراف آن،شهرستان انطاکیه
7-با ناحیه های اطراف آن،شهرستان کیروس با ناحیه های اطراف آن،دیگر شهرستان سلوکیه با ناحیه های اطراف آن،شهرستان اسکندریه با ناحیه های اطراف آن،شهرستان نیکوپولیس با ناحیه های اطراف آن،شهرستان سزار با ناحیه های اطراف آن،شهرستان حما با ناحیه های اطراف آن،شهرستان ارستون با ناحیه های اطراف آن،شهرستان دیکور با ناحیه های اطراف آن،شهرستان دورا با ناحیه های اطراف آن،شهرستان دولیخ با ناحیه های
8-اطراف آن،شهرستان کرکسیا با ناحیه های اطراف آن،شهرستان ژرمانیا با ناحیه های اطراف آن،شهرستان بتنان با ناحیه های اطراف آن،شهرستان خانر با ناحیه های اطراف آن.اندر کاپادوکیه:شهرستان سَتَل با ناحیه های اطراف آن،شهرستان دومان با ناحیه های اطراف آن،شهرستان ارنگلیا، با ناحیه های اطراف آن،شهرستان سوش با ناحیه های اطراف آن،شهرستان شود با ناحیه های اطراف آن،شهرستان فرات با ناحیه های اطراف آن.
9-بر روی هم سی و هفت شهرستان با ناحیه های اطراف آن.سومین بار،هنگامی که ما به حرّان و الرّها حمله کردیم و حرّان و الرّها را محاصره کردیم،والریانوس قیصر به پذیره ما آمد و با ]او[ بود از سرزمین ژرمانیا،از سرزمین ریشیا،از سرزمین نیرکوس،از سرزمین داکیا،از سرزمین پندانیا،از سرزمین میسیا،از سرزمین آستاریا،از سرزمین اسپانیا،از سرزمین افریقا،از سرزمین تراکیا،
10-از سرزمین بوتنیا،از سرزمین آسیا،از سرزمین پامپیا،از سرزمین آسوریا،از سرزمین لوکونیا،از سرزمین گلاتینا،از سرزمین لوکیا ،از سرزمین کیلیکیه،از سرزمین کاپادوکیه،از سرزمین فریگیا،از سرزمین سوریه،از سرزمین فنیقیه،از سرزمین یهودیا،از سرزمین ارابیا،از سرزمین مورن،از سرزمین ژرمانیا،از سرزمین روتاس،از سرزمین اسنیوس.
11-از سرزمین میان رودان،سپاهی هفتاد هزار]نفر[.و در آن سوی حرّان و الرّها حمله بزرگی بر والریانوس قیصر بود(=شد) و والریانوس قیصر را،خودم،با دست های خویش دستگیر کردم و سایر حاکمان،سناتوران،و فرماند]هانی[ که در سر(=رأس) آن سپاه بود،همه را دستگیر کردم و به پارس هدایت کردم(=آوردم)و سرزمین سوریه،کیلیکیه و سرزمین کاپادوکیه را
12-آذر بیز(سوزانده)،ویران و غارت کردم.و گرفتم این بار از رومیان،سرزمین اسکندریه و شهرستان کتسیوس با ناحیه های اطراف آن،شهر شمشات با ناحیه های اطراف آن،شهرستان کرترای با ناحیه های اطراف آن،شهرستان ایگا با ناحیه های اطراف آن،شهرستان ماماسیتا با ناحیه های اطراف آن،شهرستان مالوس با ناحیه های اطراف آن،شهرستان آدانا با ناحیه های اطراف آن،شهرستان ترسوس
13-با ناحیه های اطراف آن،شهرستان زفیرون با ناحیه های اطراف آن،شهرستان سپستیا با ناحیه های اطراف آن،شهرستان کورکوس با ناحیه های اطراف آن،شهرستان انزرپوس با ناحیه های اطراف آن،شهرستان کاستاپلا با ناحیه های اطراف آن،شهرستان نرینیاس با ناحیه های اطراف آن،شهرستان پلاویاس با ناحیه های اطراف آن،شهرستان تودینا با ناحیه های اطراف آن،شهرستان قیصریه با ناحیه های اطراف آن،شهرستان کومانادیا
15-با ناحیه های اطراف آن،شهرستان کوپستریا با ناحیه های اطراف آن،شهرستان سباستیا با ناحیه های اطراف آن،شهرستان بیرت با ناحیه های اطراف آن،شهرستان راکوندیا با ناحیه های اطراف آن،شهرستان لارندیا با ناحیه های اطراف آن،شهرستان ایکوندیا با ناحیه های اطراف آن،همه شهرستان ها با ناحیه های اطراف آن سی و شش.و از مردمان سرزمین(=کشور)روم]و[از انیران
16-آورده شده(=به عنوان اسیر آورده شد)اندر ایران شهر،اندر پارس،پارت،خوزستان،آسورستان و دیگر سرزمین(=استان)به سرزمینی که از آنِ ما و پدر و نیاکان و پیشینیان]ما[بود،آنجا برقرار کردیم(=در آن جاها سکنی دادیم).و ما سرزمین های بسیار دیگری را خواستیم]و[بسیار نام(=آوازه)و نیوی(=دلیری)کردیم که اینجا ننوشتیم.اما آن چند(=مقداری)از کرده هارا فرمان دادیم نوشتن(=بنویسند)تا کسی که پس از]ما[خواهد بود.
17-این نیکنامی]کرده ها[ و نیوی و خداوندگاری ما را بشناسد.و پیش از آنکه ایزدان آنگونه سرزمین ها را به ما بدهند(=ارزانی دارند)و با پشتی(=پشتیبانی)ایزدان این چند کشور را بخواهیم و بداریم،این چنین ما در کشور بسیار آذر بهرام نشانیدیم و بسیار مغ مردان را کرفه کردیم و ایزدان را نیایش های بزرگ کردیم و اینجا،در کتیبه نوشتیم:یک آتشی معروف به شاپور
18- نام برای]آمرزش[روان و نیکنامیمان،آتشی معروف به آذر-آناهید نام برای]آمرزش[روان و نیکنامی دخترمان آذر-آناهید شهبانوی شهبانوها،آتشی معروف به هرمزد-اردشیر نام برای]آمرزش[روان و نیکنامی هرمزد-اردشیر،پسرمان،بزرگ شاه ارمنیان،آتشی معروف به شاپور نام برای ]آمرزش[روان و نیکنامی شاپور،پسرمان،شاه میشان
19- آتشی معروف به نرسه نام برای]آمرزش[روان و نیکنامی آزاده مزدیسن،نرسه،پسرمان،شاه هند]و[سکستان و توران تا ساحل دریا]برپا کردیم[.و آنچه را که بدین آذران ارزانی می داریم و آنچه از آیین ها که برپا داشتیم،هم چنین همه را بر این سند نوشتیم و از آن روی هزار بره را که افزون بر آیین بود و ما اینها را به آذران پیشکش کردیم،ما فرمان می دهیم که اینگونه کرده شود برای]آمرزش[ روان ما روز
20- به روز(=روزانه)یک بره،یک گریو و پنج هوفن نان،چهار پاس شراب،برای ]آمرزش[روان ساسان خدای و بابک شاه و شاپور شاهِ بابکان و اردشیر شاهنشاه،خورانزیم شهبانو،آذر-آناهید شهبانوی شهبانوها،شهبانوی دینی،بهرام گیلان شاه،شاپور شاهِ میشان.هرمزد-اردشیر شاه بزرگ ارمنیان،نرسه سکان شاه،شاپور-دختک
21- شهبانوی سکاها،چشمک بانو،شهزاده پیروز،مردود بانو،مادر شاپور شاهنشاه،شهزاده نرسه،رود-دخت شهزاده،دختر انوشک،وراز-دخت،دختر خورانزیم،شهبانوی استخر یاد و هرمزدک،پسر شاه ارمنیان،هرمزد و هرمزدک،اوتابخت و بهرام،شاپور پیروز پسر]ان[ شاه میشان،شاپور-دختک،دختر شاه میشان و
22- هرمزد-دختک دخر سکان شاه]هرکدام[یک بره ،یک گریو و پنج هوفن نان،چهار پاس شراب.
و از بره]هایی[ که آنجا باقی می ماند،تا هرزمان که طول بکشد،برای]آمرزش[روان کسانی که ما فرمودیم روانشان ستوده شود و اینجا نوشته شد:برای کسانی که در زمان خداوندگاری بابک شاه بودند:ساسان ارنوکان،فردکِ فردکان،بهرام بادِ هورکان،اسپورکِ اسپورکان،پوهرکِ مرتینکان،زیک در باربد
23- شاپور بیژنکان،شاپور مهروزینکان.برای کسانی که در زمان خداوندگاری اردشیر شاهنشاه بودند:ساترپ،ابرنیک شاه،اردشیر،شاهِ مرو،اردشیر شاهِ کرمان،اردشیر سکان شاه،دینیک،مادر بابکِ شاه،رودک مادر اردشیر شاهنشاه،دینیک بابکان،شهبانوی شهبانوها،اردشیر بیدخش،بابک هزارپت،دیهینِ وراز،ساسانِ سورن،ساسان اندیکان خدای،پیروزِ کارن
24- گوکِ کارن،ابرسامِ اردشیر فر،گیلمان دماوندی(=از دماوند)،رخش سپهبد،ماردِ دبیربد،بابک درباربد(رئیس تشریفات)،پاشهرِ ویسپورکان،ویفردِ فردکان،مهرخواست بریسکان،هوم فریاد مایگان بِد(=رئیس بایگانی)،دَرَن زین بد(رئیس اسلحه خانه)،شهرک دادور(=قاضی)،وردن آخور بد،مهرگ توسرکان،زیک زبرکان،سکپوس نخچیر بد،هوتوک آذوقه بد(=رئیس آذوقه)زاهین می دار.کسانی که برای(=در زمان)خداوندگاری ما بودند:اردشیر شاهِ ادیابن،اردشیر
25- شاه ِ کرمان،دینیک شهبانوی میشان،دستگرد شاپور،همزاسپ شاه وروچان،شاهزاده ولخشِ بابکان،شاهزاده ساسان که به وسیه فردکان نگهداری می شد(=پرورش یافته بود)،دیگر(=هم چنین)شاهزاده ساسان که به وسیله فردکان کدوگان نگهداری می شد،شاهزاده نرسه پیروز کان،شاهزاده نرسه شاپورگان،شاپور بیدخش،بابک هزارپت،پیروز اسب بد،اردشیرِ وراز،اردشیرِ سورن،نرسه اندیکان
26- خدای،اردشیرِ کارن،بهنام فرماندار،پریاک ساتراپ وه-اندیوک-شاپور،سریتود شاهموست،اردشیرِ اردشیر هشنوم،پاشهرِ تهم شاپور،اردشیر ساتراپ گودمان،چشمکِ نیوشاپور،بهنام شاپور هشنوم،تیر مهر دژبان شهرکَرد،زیک درباربد،اردوان دماوندی(=از دماوند)،گندفر آبکان رزمجوی و پاپیش،
27- پیروز-شاپور شنبیدکان،وارزن ساتراپ جی،کردسروِ بیدخش،بابک ویسپورکان،ولخش سلوکان،یزدبد،اندرزبد(=رای زن)شهبانوها،بابک سپسیردار،نرسه ساتراپ رند،تیانک ساتراپ همدان،وردبدپریستاگ بد،جود مرد رستکان،اردشیر بی فردکان،ابرسام-شاپور دریگان بد(=رئیس دربار)،نرسه بردکان،شاپور نرسکان،نرسه
28- آذوقه بد،هرمزد دبیر بد،نادوک زندانبان،بابک دربد(=دربان بد)،پاسپردِ پاسپردکان،آبداخش دژبدکان،کرتیر هیربد،رستگ،ساتراپِ وه اردشیر،اردشیر بیدخشان،مهر-خواست گنجور،شاپور فرماندار،ارشتادِ مهران،دبیرنامه ها،ساسانِ شبستان(=خواجه)ساسانکان،ویرایِ بازاربد(=رئیس بازاریان)،اردشیر ساتراپ نیریز،بغداد وردپتیکان(=گُلبدان)کرتیرِ اردوان،زروان دادبندگان
29- وینار ساسانکان،مانزکِ شبستان(=خواجه)،ساسانِ دادور(=قاضی)،وردن ناش پتکان،وردک(=گُلک)ورازبد(=گُرازبان)هریک،یک بره،یک گریو و پنج هوفن نان،چهار پاس شراب.اکنون همان گونه که ما بر امور و کارهای ایزدان می کوشیم و ایزدان دستگردیم(=دستگرد ایزدان هستیم) و به یاری ایزدان این چند شهر(=سرزمین)را خواستیم و گرفتیم،نیکنامی و نیوی(=دلیری)کردیم،آن کسی که پس از ما خواهد بود و فرهمند بُود او چنان که بر امور و
30- کارهای ایزدان بکوشد.پس ایزدان او را یاور باشند و دستگرد کنند.این دست نبشته(=کتیبه)من هرمزدِ دبیر،پسر شیلکِ دبیر]است[.
و اما کتیبه کرتیر بر دیواره شرقی بنا متاسفانه ترجمه فارسی این متن که به صورت مستقیم از نوشته پهلوی آن ترجمه شده باشد در دسترس من نیست ولی ترجمه انگلیسی آن را می توانید در اینجا بخوانید.این کتیبه دارای 19 سطر و شامل این مطالب است:کرتیر در ابتدا خود را معرفی میکند و سپس عناوین و القاب خود را در زمان پادشاهان گذشته می آورد.در زمان شاپور عنوان هیربد داشته است.هرمز عنوان((موبد اورمزد))را همراه با کلاه و کمر که تشریفات بزرگان بوده به او بخشیده است.همین عنوان را کرتیر در زمان بهرام اول،برادر هرمز،نیز داشته است.پس از آن که بهرام دوم پسر بهرام اول به سلطنت رسید،بر عناوین کرتیر افزوده شد.در ادامه کرتیر به ذکر فعالیت های دینی خود مانند مبارزه با ادیان دیگر(مسیحیان،مانویان و یهودیان و غیره)و تاسیس آتشکده ها و تخصیص موقوفات برای آن ها می پردازد.هم چنین از اصلاح موبدانی که به نظر او دچار انحراف بوده اند سخن به میان می آورد،فهرست ایالاتی را که در زمان شاپور به تصرف ایران در آمده بود،ذکر میکند و سرانجام کتیبه با دعا پایان می پذیرد.
منابع و مأخذ
1- اکبرزاده،داریوش،کتیبه های پهلوی اشکانی(پارتی)،چاپ اول،انتشارات پازینه،تهران 1382
2-تفضلی،احمد،تاریخ ادبیات ایران پیش از اسلام،چاپ دوم،انتشارات سخن،تهران 1377
3-مهرآبادی،میترا،تاریخ کامل ایران باستان،چاپ اول،انتشارات افراسیاب،تهران 1380
4-ویدن گرن،گئو،مانی و تعلیمات او،ترجمه دکتر نزهت صفای اصفهانی،ویرایش دوم چاپ اول،نشر مرکز،تهران 1376
همه ما با سروده زیبای"ایوان مدائن" خاقانی شروانی آشنا هستیم ولی شاید کمتر قصیده زیبای ((بحتری)) شاعر پرآوازه عرب را شنیده باشیم.بحتری در قرن سوم هجری از ایوان مدائن دیدن کرد و سوز درون خود را به صورت قصیده ای زیبا بروز داد.زیبایی و ارزش این سروده زمانی دو چندان می شود که سیاستهای ضد ایرانی خلفای اموی و عباسی را در نظر بیاوریم و آنگاه است که به روان بحتری درود می فرستیم.این قصیده پنجاه و شش بیتی را دکتر مهدوی دامغانی به فارسی برگردانده اند که قسمتهایی از آن را می نویسم:
-غمها خانه و کاشانه مرا در بر گرفت پس شترم را به سوی کاخ سفید کسری در مدائن راندم.
-تا در آنجا از غم خویش تسلی بیابم و از مشاهده آن کاخ ویرانه و درهم ریخته خاندان ساسانی غم خویش را به باد فراموشی دهم و بر آن فر و شکوه از دست رفته دلسوزی کنم.
-مصیبتهای پی در پی مرا به یاد خاندان ساسانی انداخت.همانا مصیبتها چیزهایی به یاد می آورند و چیزی دیگر را از یاد می برند.
-آنها را به یاد می آورم و گویی می بینم که راحت و آرام در سایه ایوان و کاخ بلندی که رفعت آن چشم بینندگان را خسته میکند آرمیده اند.
-زمانه آن کاخ ها و منزلگاهها را از طراوت و تازگی انداخته و آنها را چون جامه های ژنده و تار و پود پوسیده ای ساخته است.
-چون منظره محاصره انطاکیه را توسط ایرانیان بنگری به لرزه درخواهی آمد زیرا که رومیان را مورد حمله و در محاصره ایرانیان می بینی.
-در آن معرکه هولناک که شبح مرگ خودنمایی می کند انوشروان در سایه درفش کاویان لشکر خویش را پیش می راند.
-انوشروان در جامه سبز بر سمندی خرامان سوار است و چنان گمان شود که جامه اش با رنگ ورس(نام درختی که چیزها را با آن رنگ میکنند) رنگ شده است.
-نبرد دلیران در مقابل انوشروان به احترام او مقرون به آرامی و سکوت و آهستگی است.
-برخی ازین دلاوران با ناوک نیزه به هماورد خویش می تازند تا خود را از حمله او رهایی دهند و برخی دیگر از ترس زوبین در پناه سپر خزیده اند.
-صورتگر ماهر چنان با چیره دستی صورتگری کرده است که چشم آن پیکره ها را مردمی به راستی زنده می بینم که به زبان بیزبانی با یکدیگر سخن می گویند.
-اندیشه آنکه پیکره ها مردمی زنده و جاندارند چنان در من بالا گرفته که دستهایم با لمس کردن آنها نشانه های زندگی را در ایشان می جوید.
-گوئی که ایوان مدائن با چندان هنر شگفت آوری که سازنده آن بکار برده چون شکافی پهناور است که در میان کوهی بلند و استوار پدید آمده باشد.
-چشم در بامداد روشن و شام تاریک ایوان را با گرد اندوهی که بر پیشانیش نشسته چنان می بیند که پندارد.
-ایوان چون کسی است که به جبر و ستم از دوستان یکدل خود جدا مانده یا مانند کسی است که به ناخواه و ناروا وی را به طلاق نو عروس زیبای خود واداشته اند.
-اما آن کاخ و ایوان شکسته همچنان در زیر سنگینی پنجه ویرانی زمانه که بر او افتاده و او را میفشارد از خود دلیری و خویشتن داری نشان می دهد.
-از اینکه فرش های دیبا و پرده های پرنیانش را ربوده و برده اند بر دامنش گردی ننشسته است.
-کاخ چنان والا و سرفراز است که کنگره های او از سر کوههای "رضوی" و "قدس" گذشته و بالاتر رفته است.
-از آن کنگره ها که جامه سپیدی از گچ و آهک پوشیده اند چیزی جز توده های کوچک پنبه مانند به چشم نمی رسد.
-کسی نمی داند که آیا این کاخ سر به آسمان کشیده را آدمیزادگان برای پریانی که اکنون در آن ساکنند ساخته یا پریان برای آدمیزادگان پرداخته اند؟
-جز آنکه می بینم ایوان خود گواهی می دهد که سازنده و پی افکننده آن از پادشاهان ناتوان و دون همت نبوده است.
-چون به آخرین حد احساس خود رسم،در این ایوان خالی گوئی آزادمردان ایرانی را می بینم که بر مراتب و جایگاههای خویش قرار گرفته اند.
-و چنان می بینم که ایلچیان و دیگر مردانی که از راه دور آمده و به درگاه کسری بار یافته اند در پرتو خورشید نیمروزی گروهی در پشت انبوه مردم از زیاد ایستادن و نشستن ناتوان گردیده اند.
-و گویا کنیزکان خوش آواز در وسط شاه نشینهای کاخ در میان بانوان حرم که لبهایشان از فرط سرخی سیاه به نظر می رسید به خنیاگری برخاسته و به نغمه خوانی پرداخته اند.
-اینها همه را چنان آشکار می بینم که گویا همین پریروز ایشان را ملاقات کرده و با آنها بوده ام و دیروز از ایشان جدا گشته ام.
- ایرانیان در میدان بزرگی و هنر از همه پیش افتاده اند،چنانکه اگر کسی بخواهد بدانان برسد مانند آن چنان کسی است که برای رسیدن به فاصله ای در بامداد پنجمین روز حرکت آن قافله به دنبالش بیافتد.
-این کاخ ها و شاه نشینها که اکنون از ساکنین والا مقام خویش خالی مانده است روزگاری با سرور و شادمانی آبادان می بود ولی اینک باعث سوک و اندوه و مایه پند و اندرز گردیده است.
- جای آنست که این کاخ ویران را که بر ذمه من حقی ثابت دارد با اشک خویش یاری دهم و اشکهایی را که تا کنون نگهداشته و حبس کرده بودم از سر شوق و عشق بر پای او بفشانم.
- آری.......از من همین بر آید و بس...........چرا که از نظر نزدیکی و خویشاوندی این خانه،خانه من نیست و نژاد بانیان و ساکنان آن نیز جز نژاد من است.
- اما نه .......ایرانیان بر ما تازیان حق نعمت و سابقه منت بزرگی دارند و با سخاوت و بزرگواری و جوانمردی و دلاوری خود به نیکوترین صورتی درخت دوستی را در سرزمین دل ما نشانده اند.
-آنان کشور ما را کمک کردند و به پایمردی دلیران خفتان پوش نبرده و کار آزموده خود پادشاهی ما را نیرومند ساختند.
-و ما را در برابر لشکریان و "ارباط" حبشی یاری کردند و با نیزه و ژوبین خویش سینه و گلوگاه آنان را به سختی کوبیدند.
-و از اینها همه گذشته اساسا من خود را چنین می بینم که از دل و جان شیفته و دلداده همه بزرگواران آزاده ام از هر نژاد و تباری که باشند.
منبع:خسرو انوشروان در ادب فارسی-دکتر علی مرزبان راد-انتشارات دانشگاه ملی ایران(با اندکی تصرف و تلخیص
انگیزه من از نوشتن در مورد آرامگاه انوشروان شاه ساسانی ، خبری است که چندی پیش خواندم
خبرگزاري دانشجويان ايران - شيراز
سرويس: ميراث فرهنگي
يک استاد باستانشناس از کشف آرامگاه انوشيروان پادشاه ساساني در خفر فارس خبر داد.
دکتر جمشيد صداقتکيش در گفتوگو با خبرنگار ميراث فرهنگي و گردشگري خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) در جهرم، گفت: در منابع خارجي اشاره شده بود که آرامگاه انوشيروان در خفر فارس است و اين آرامگاه در خفر پيدا شده است.
خبر کوتاهی بود و دیگر چیزی در رد یا تایید آن نشنیدم و نمی دانم آیا این کشف حقیقت داشته یا فقط یک حدس و گمان بوده است ولی مرا به یاد روایاتی از دیدار مأمون از آرامگاه این مشهورترین شاه ساسانی انداخت که فکر نمی کنم تماما افسانه یا داستان باشد.لازم به ذکر است،درباره نقش تابوت انوشروان یا جملات اندرزی بر آن و آداب کفن و دفن شاه در شاهنامه فردوسی و تاریخ حمزه و تحفة الملوک مطالبی وجود دارد که برای جلوگیری از طولانیتر شدن نوشتار در اینجا نمی آورم.
در قابوسنامه امیر عنصر المعالی آمده است:
بدان که چنین خواندم از اخبار خلفاء گذشته که مأمون خلیفه به تربت نوشین روان رفت آنجا که دخمه او بود.اعضای او یافت بر تختی پوسیده و خاک شده،بر فراز تخت وی بود .بر دیوار دخمه خطی چند به زر نوشته بود به زبان پهلوی،مأمون بفرمود تا دبیران پهلوی را حاضر کردند و آن نوشته ها را بخواندند و ترجمه کردند به تازی.اول گفته بود: تا من زنده بودم همه بندگان خدای از من بهره مند بودند و هرگز هیچ کس به خدمت من نیامد که از رحمت من بهره نیافت.اکنون چون وقت عاجزی آمده هیچ چاره ندانستم به جز آنکه این سخن ها بر دیوار نوشتم تا اگر کسی وقتی به زیارت من آید و این لفظها را بخواند و بداند و او نیز از من محروم نماند و این سخنها و پندهای من پای به رنج آن کس بود....
اما روایت دوم از نصیـحة الملوک امام محمد غزالی است:
مأمون دخمه کسری نوشروان را بازجست و باز کرد و چهره او را بدید همچنان تازه و جامه بر وی تازه و انگشتریِ انگشت وی یاقوت سرخ بود که هرگز چشم مأمون چنان ندیده بود و بر نگین نبشته بود که"به مه نه مه به"مأمون بفرمود تا جامه زربفت بر وی پوشیدند و خادمی از آنِ مأمون انگشتری را از دست او بیرون کرد و پنهان کرد.پس مأمون خبر یافت.خادم را بکشت و انگشتری برده باز در انگشت وی کرد و گفت این خادم ما را رسوا کرده بود تا قیامت بگفتندی که مأمون از انوشروان انگشتری باز کرد.
روایت سوم: در جاویدان خرد فارسی عنوانی هست به نام "دخمه شاهنشاه دادگر نوشروان" که مقدمه آن را به صورت روانتر و خلاصه می نویسم.
روزی در پیشگاه مأمون سخن از بزرگی و دادگستری و شکوه انوشروان بود و در خلال صحبت به میان آمد که انوشروان ایوانی ساخته(ایوان مدائن) که کسی همانند آن نتوانسته و ندیده..سخن به اینجا که رسید مأمون از حسادت فرمان داد تا آن را ویران کنند وگفت: نباید از پادشاهان پارس کسی باشد که کاری کند و تازیان نتوانند.وزیران او را پند دادند که نمی توان آن بنا را ویران کرد و اگر در خرابی آن ناتوان شوی شرمنده خواهی شد و مردمان می گویند مردی از پارس کاری کرد که همه تازیان خواستند ویران کنند ولی نتوانستند.مأمون توجهی به این گفته ها نکرد و به مدت یکسال و با صرف هزینه فراوان کارگران مشغول خرابی آن بنا بودند و خزانه تهی شد و ایوان مدائن پابرجا.تا اینکه روزی مأمون با وزیران خود گفت اکنون هیچ اثری از آن ایوان باقی نمانده است.وزیران گفتند چه می گویی آمده اند و میگویند هنوز بعد از یکسال نتوانسته ایم به بام ایوان برسیم و هنوز از آن یک خشت هم برداشته نشده است.
مأمون سخت متحیر می شود و تحت تاثیر قرار میگیرد و روزی همراه با سراپرده خود عازم مدائن شده از ویرانه های کاخ بازدید میکند و ضمن لغو فرمان قبلی خود بسیار علاقه مند می شود آرامگاه انوشروان را ببیند و آنطور که در جاویدان خرد نوشته شده، می گوید:((پیری پارسی بجوئید تا از او بپرسیم که دخمه پادشاه دادگر انوشروان کجاست؟؟))و پس از مدتی مرد سالخورده ای را می یابند که می گوید پدران او نسل اندر نسل مراقب و نگهبان دخمه انوشروان بوده اند و او را به حضور مأمون می برند:((ای پیر اندر نامه پارسیان خوانده ام که دخمه پادشاه دادگر بر کوهی است خواهم که بدانم آن کوه کجاست؟))پیرمرد ادعا می کند که کسی جز ما نمی تواند به آن دخمه وارد شود ولی در نامه انوشروان دادگر نوشته شده است که پادشاهی از تازیان به دیدن من خواهد آمد و نشانه ها داده و آنطور که من می بینم آن پادشاه جز تو کسی نیست و سپس نشانی و مکان آن کوه را به مأمون و همراهانش بازگو میکند که دخمه بر سر آن کوه است و از سنگ خاراست،زمینش از نقره پوشیده شد و بالای آن با طلا و گوهر همچون آسمان پر ستاره و تختی از مروارید آنجاست که شاهنشاه دادگر بر آن خفته است.
در نهایت مأمون و همراهانش با راهنمایی پیرمرد به دخمه می رسند و از اینجا عینا عبارات جاویدان خرد را نقل می کنم:
چون چشم مأمون به روی انوشروان افتاد بیمی به دلش اندر آمد و چنان پنداشت که زنده است فروتنی کرد و نماز برد.بر گوشه تخت بنشست و تا دیری بر وی می نگریست.روی وی هیچ گونه نگردیده بود از داروهایی که بروی کرده بودند و جامه باز شده بود.پس بفرمود تا آن جامه ها برداشتند و آن بیست جامه زربفت که برده بود و آن کافور بر آن ریختند و بر انوشروان افکندند و به زیر تخت مروارید ریختند و تخت را هیچ زیان و آزار نرسیده بود که آن را به کافور اندوده بود و دستار از زربافت بر سر وی باز بسته بود و سفیدی به ریش وی اندر آمده بود.مأمون چون روی انوشروان بدید بسیار بگریست.پس آنچه بر دستار نوشته بود بر خواند و اندر سطر اول نبشته بود که:
گیتی که یزدان کرد از من چه کوشش
ودر سطر دوم نوشته بود که:
زندگی که نبشته بر من چه کوشش
و در سطر سوم نبشته بود که:
گیتی که نه جاوید بر من چه رامش
و در سطر چهارم نوشته بود که:
شاید که نشاید دانست!
روایت چهارم:حسن واعظ کاشفی در اخلاق محسنی می نویسد:مأمون فرمود تا دخمه نوشیروان را بگشادند و بدانجا درآمد دید تازه در خاک خفته چنانچه شخصی در خواب خفته باشد و سه انگشتری در دست داشت،بر نگین هر یکی پندی نوشته.اول آنکه با دوست و دشمن مدارا کن.دوم در کارها بی مشورت خردمندان شروع منما.سوم رعایت رعیت فرو مگذار.در روایتی دیگر آمده که لوحی از زر بالای سر وی آویخته بود.بر آن لوح نوشته که:هرکه خواهد خدای او را بزرگ گرداند گو علمای زمان خود را بزرگ گردان و هرکه خواهد که ملک او بسیار شود صفت خود را بسیار ساز.مأمون بفرمود تا آن پندها را بنوشتند و آن خاک را به عطر آلوده سرش بپوشیدند.
حمدالله مستوفی در تاریخ گزیده درباره نقش دخمه خسرو میگوید:خسرو بفرمود تا بر گورش بنویسند:هرچه از پیش فرستادیم ما را ذخیره است.
مدتی قبل دوست گرامی من و گرداننده سایت وزین آذرگشنسپ در پاسخ به ناصر پورپیرار مقاله ای را تدوین کردند که از پیوند نظرات خودشان و دیگر دوستان در پی بحثهایی در تارنمای آنتی پورپیرار فراهم شده بود.قسمتی از این مقاله به مقایسه چند کتیبه از داریوش بزرگ و روش و خط مشی فرمانروایان آشوری و کتیبه ای از آشور بانی پال اختصاص داشت که از جلد اول تاریخ و تمدن بین النهرین دکتر یوسف مجید زاده و کتاب کتیبه های هخامنشی پی یر لوکوک انتخاب شده است.این مقایسه ای گویاست و به توضیح اضافه نیاز ندارد.
((درباره رفتار آشوريها پس از هر پيروزي با ملتهاي شکست خورده اطلاعات فراواني در دست است:به فرمان تيگلات پيله سر اول پس از پيروزي بر موشکيها از سرهاي کشته ها برجي ساختند, کاخها را ويران کردند,روستاها را به آتش کشيدند ,زنها و بچه ها را به اسارت بردند ,پيکره خدايان را ضبط کردند,ثروت مردم را تا جايي که دستشان مي رسيد به غنيمت گرفتند,بخشي از آن را به معبد خدايان دادند,قسمتي به شاه اختصاص يافت و هر آنچه که باقي ماند ميان سپاهيان تقسيم کردند.
توکولتي- نينورتا شهرها را سوزاند و محصول غله و درختان ميوه را به آتش کشيد.آشور ناصر پال از سرهاي کشته شدگان هرمي برپا داشت.آنها در مورد کساني که مي خواستند خود را از زير يوغ استعمار آشوريها رها کنند,هيچگونه ترحمي روا نمي داشتند.پوست شورشيان را زند زنده مي کندند و آنان را همچون پرده بر ديوارهاي شهر مي آويختند,برخي را درون ديوارها زنده بگور ميکردند و برخي ديگر را بر باروي شهر به چهار ميخ مي کشيدند.بر يک نقش برجسته آشور ناصر پال بازگشت پيروزمندانه سپاه آشور را به تصوير کشيده اند.در اين تصوير کاتبان به شمارش سرهاي بريده دشمن بيشمار مشغولند و نوازندگان چنگ با نواي ساز خود پيروزي به دست آمده را جشن مي گيرند.عقابي که ارتش پيروزمند را تعقيب ميکند سر يک دشمن مغلوب را به چنگال دارد.در سال 879 ق م آشور ناصر پال از جدا کردن سر 200 زنداني از بدن سخن به ميان مي آورد که زنده به چنگ او افتاده بودند.او ميگويد از اينکه با ويران کردن شهرها خشمش فرو مي نشيند خشنود است.اين پادشاه نيز پيکره خدايان شهرهاي به اشغال در آمده را به اسارت مي برد.
در يک نقش برجسته,چهار گروه از سربازان آشور ناصر پال را مي بينيم که در حال حمل پيکره هاي خداي رعد و سه الهه هستند.نقش اسرا و غنايم اين جنگ در جايي ديگر تصوير شده است.در اين نقش افسران شاه پيشا پيش در حال حرکتند.در پشت سر آنان يک فرمانده جوان اسرا را به پيش مي راند.نخستين اسير رهبر دشمن شکست خورده است که تخته بندي را مانند يوغ به گردن او آويخته اند.سربازي در پشت سر موهاي اورا با دست راست گرفته است و او را به سمت جلو ميراند.سرباز مسلحي سه اسير را با بازوان از پشت بسته با طناب تعقيب ميکند.شلمانزر سوم فرزند آشور ناصر پال در قساوت دست کمي از پدر نداشت.او اورارتو را مانند يک گاو وحشي لگد کوب کرد و شهرهاي آن را به تلهاي ويراني مبدل کرد.وي نيز از کله ها برجها ساخت,مغلوبين را به ميخ کشيد,دهکده ها را آتش زد,محصولات کشاورزي را از ريشه برکند و درختان ميوه را قطع کرد.در ورود به اقامتگاه دشمن به جشن و سرور پرداخت,خزانه هاي آنها را باز کرد,ثروت آنان را به غارت برد و تا باقيمانده هر آنچه را که نمي توانست با خود حمل کند به آتش نکشيد,آنجا را ترک نکرد.در نقوش برجسته دروازه مفرغي بالاوات,مرداني را مي بينيم که وي آنها را از شهر سوگونيا در اورارتو به اسارت گرفته است.آنها در يک صف همه برهنه هستند ,دستهايشان از پشت به هم بسته شده و گردنهايشان را در تخته بندهاي چوبي قرار داده اند.در شهر ديگري در همان منطقه اورارتو مي بينيم که مدافعان شهر را به چهار ميخ کشيده اند,سرهاي کشته شدگان را بر روي هم انباشته اند و سربازان آشوري به قطع درختان مشغولند.
شمشي ادد پنجم شايد نسبت به ديگران قساوت کمتري داشته است.اگرچه اونيز شهرها و روستاها را در شعله هاي آتش نابود مي کرد,از کشتن اسرا و ساکنان شهرهاي شکست خورده سخني به ميان نمي آورد.او تنها از کوچ دادن آنها به آشور,بردن آنها به بردگي و تقسيم آنها ميان سربازان خويش خشنود بود.
تيگلات پيله سر سوم از اشاره به ويراني کامل شهرهاي اشغال شده و همسطح کردن آنها با زمينهاي اطراف لذت مي برد.او نيز درختان را قطع مي کرد و روساي شورشيان را به چهار ميخ مي کشيد.اين پادشاه نظام تازه اي در مستعمره ساري ابداع کرد.او ساکنان مناطق شکست خورده را به اقصي نقاط امپراتوري تبعيد مي کرد به ايمد اينکه از درهم آميختن نژادها و اقوام گوناگون در يکديگر يک ملت واحد بسازد..سارگون نيز همانند تيگلات پيله سر و ديگران عمل مي کرد.او در آغاز پادشاهي,شهر سمريي(سامره)پايتخت پادشاهي اسرائيل را که براي مدت 3 سال در محاصره نيروهاي آشوري بود متصرف شد.به فرمان وي بيشتر ساکنان اين شهر را به مرز ماد در شرق کوچ دادند و جاي آنها را با مردماني از شمال سوريه پر کردند و به جاي آنان ايلاميها,اعراب و بابليها را در شمال سوريه سکني دادند.آن گاه تمامي درختان را قطع کردند و روستاها را به آتش کشيدند.شرح چگونگي ويرانگريهاي اين پادشاه در هشتمين لشکرکشي او به خاک ايران شاهد بسيار خوبي براي رفتار يک پادشاه آشوري با سرزمينهاي اشغال شده است.((من هفت شهر برج و بارو دار را همراه با سي دهکده مجاور آنها که در دامنه کوههاي اوبانديا واقع شده اند با تمام متعلقاتشان ويران وبا خاک يکسان کردم.تيرهاي سقفها را سوزاندم وبه شعله هاي آتش مبدل ساختم.مخازني که از غله انباشته شده بودند گشودم.ذخاير انبوه غله را به سربازانم دادم تا بخورند محصولي را که وسيله معاش مردم بود و علوفه را که زندگي دامهايشان به ان بسته بود مانند فانوس دريايي با آتش شعله ور ساختم.من منطقه را ويران کردم,درختهاي آن را از درختستانها بريدم و جنگل را نابود کردم,آنگاه تنه همه درختان را بر روي هم انباشتم و آنها را به آتش کشيدم)).
او پس از تسخير دژ اواياايس((جنگاوران را در برابر دروازه دژ همچون گوسفندان تا حد مرگ کتک زد.))وي به محض بازگشت به آشور,تصميم به حمله به شهر موصصير,شهر مذهبي اورارتويي,گرفت.پادشاه توانست بگريزد و جان سالم از مهلکه به در برد اما همسر,پسران و دختران او همراه با غنايم فراوان به دست آشوريها افتادند.نقش برجسته اي در کاخ سارگون معبد خداوند خلديي را نشان مي دهد که سربازان آشوري داراييهاي خود را با آن حمل ميکنند.
سناخريب در به چهار ميخ کشيدن رهبران ملتهاي شکست خورده و به خاکستر مبدل کردن شهرهاي آنان ترديدي به خود راه نميداد.او از به آتش کشيدن شهرها و روستاها لذت ميبرد و دود حاصل از اين آتش سوزيها را که سر بر آسمان مي کشيد,قرباني خوشايندي براي خدايان مي دانست.او هنگامي که شوزوبوي متحد با ايلاميها را مغلوب کرد,براي به چنگ آوردن دستبندها و بازوبندهاي سربازان دشمن,فرمان قطع دستهاي آنها را صادر کرد.
اسار حدون سر ((عبدي- ميلکوتي)) پادشاه صيدا و ((سندوئري))هم پيمان او را از تن جدا کرد.اما او به عکس گذشتگان خود,از توصيف قتل عامها و به آتش کشيدن شهرها در گزارشهاي سالانه خود داري مي ورزيد.او که فرزند يک شاهزاده خانم بابلي بود,ظاهرا انسانتر از ديگران بود و در همه موارد ملايمت بيشتري از خود نشان مي داد.
فرزند او آشور بانيپال,به عکس پدر در خشونت و شقاوت سرآمد همه پيشينيان خود بود.او سر دشمنان شکست خورده را از بدن جدا مي کرد و لبهاي اسرا را دو پاره مي کرد.او در بابل((براي آرامش قلب خدايان)) دست به قتل عامهاي وحشتناک زد.به دستور وي زبان برخي از اسرا ودستهاي برخي ديگر را بريدند و آنها را در برابر سگها ,گرگها,گرازها و پرندگان گوشتخوار و ماهيهاي رودخانه و در کانالهاي آب انداختند.او پس از تصرف شوش,به سپاهيان خويش يک ماه اجازه داد تا هر آنچه را که مي خواهند و مي توانند براي خود به غنيمت برند.به فرمان وي قبور همه پادشاهان پيشين ايلامي را ويران کردند و استخوانهاي آنها را با خود بردند.از پادشاه و نيروهاي آشوري پس از هر لشکر کشي پيروزمندانه طي مراسمي رسمي در پايتخت با خواندن سرودهاي مذهبي و موسيقي و رقص و پايکوبي استقبال به عمل مي آمد.در بازگشت از لشکرکشي موفقيت آميز سال 653 ق م به ايلام و شکست تئومن,سر پادشاه ايلام را به گردن دوننو پادشاه گمبلو آويختند.به فرمان آشور بانيپال و به منظور نمايش قدرت امپراتوري,اين سر را بر يکي از دروازه هاي شهر نينوا آويزان کردند .در يک نقش برجسته از کاخ نينوا,اين سر را در کاخ شاهي بر درختي آويخته اند و پادشاه و همسر وي در برابر آن به استراحت مشغولند.خود دوننو را به اربئيل انتقال دادند و نخست زبانش را بريدند وسپس پوست او را زنده زنده کندند و بدون پوست او را به نينوا بازگرداندند و سرانجام اعضاي بدنش را در مسلخ((همچون گوسفندي قطعه قطعه کردند))ص 345-344 تاريخ و تمدن بين النهرين تاليف يوسف مجيد زاده
کتيبه آشور بانيپال در رابطه با ويراني شوش
من شوش شهر بزرگ مقدس,جايگاه خدايان و محل اسرار انها را به خواست آشور و ايشتر فتح کردم.....در گنجهايش را که در ان زر و سيم ومال فراوان بود گشودم... تمامي طلا و نقره و ثروت سومر,اکد و کاردونياش(بابل)را که شاهان پيشين ايلام در آن گرد آورده بودند...آنها را به عنوان غنيمت جنگي به سرزمين آشور آوردم.من زيگورات شوش را که از آجرهايي با سنگ لاجورد لعاب داده شده بود,من تزيينات بنا را که از مس صيقل يافته ساخته شده بود شکستم.شوشينک خداي اسرارآميز که در مکانهاي اسرارآميز اقامت دارد و هيچ کس نديده است که او چگونه خدايي ميکند,سومودو,لکمر.....اين خدايان و اين الهه ها را با زينت آلاتشان,ثروتشان......به سرزمين آشور آوردم....پيکره گاوهاي نر وحشتناکي را که زينت بخش درها بودند از جا کندم,معابد ايلام را ا خاک يکسان کردم و خدايان و الهه هاي ان را به باد يغما دادم.سپاهيان من به بيشه هاي مقدس آنان که تا آن هنگام هيچ بيگانه اي از کنار آنها گذر نکرده بودگام نهادند,اسرار آن را ديدند و به آتش کشيدند.من قبور شاهان قديم و جديد آن را.....ويران و متروک کردم.(اجساد)آنها را در معرض آفتاب قرار دادم و استخوانهاي آنان را به سرزمين آشور آوردم....من مدت يک ماه و بيست و پنج روز راه سرزمين ايلام را به بيابان ويران ولم يزرعي تبديل کردم.من در روستاهاي آن نمک و سيلهو کاشتم.من دختران شاهان,همسران شاهان,همه خانواده هاي قديم و جديد شاهان ايلام,شهربانان,شهرداران شهرها.....تمامي متخصصان,ساکنان مرد و زن....چهار پايان بزرگ و کوچک را که تعدادشان از ملخ بيشتر بود به عنوان غنيمت جنگي به سرزمين آشور روانه ساختم.....الاغهاي وحشي,غزالها و تمامي جانوران وحشي از برکت وجود من(در خرابه هاي آن)به آسودگي خواهند زيست.آواي انسان (صداي)سم چهارپايان بزرگ و کوچک,فريادهاي شادي....به دست من از آنجا رخت بر بست.(تاريخ و تمدن بين النهرين-يوسف مجيد زاده ص 337)
به کتيبه هاي داريوش کبير توجه کنيد و خود تفاوت را دريابيدمنتخب از کتاب لو کوک:کتيبه داريوش در شوش dse))
اهورا مزدا ايزدبزرگ است
که اين زمين را در اينجا آفريد,که آسمان را در آن بالا آفريد
که مردم را آفريد که شادي را براي مردم آفريد,که داريوش را شاه کرد
يگانه شاه از بسيار,يگانه فرمانروا از ميان مردمان بسيار
من داريوش هستم,شاه بزرگ,شاه شاهان,شاه مردمان از تمام تبارها
شاه روي اين زمين بزرگ تا دور دست
پسر ويشتاسپه,هخامنشي
پارس,پسر پارس,آريايي از تبار آريا
داريوش شاه مي گويد:به خواست اهورامزدا اينها مردماني هستند که من بيرون از پارس گرفتم,من بر آنها فرمان مي راندم,آنها براي من خراج مي آوردند,آنچه از جانب من بديشان گفته شده بود,آنها آن را کردند.قانون من آنها را نگاه مي داشت.مادي-عيلامي-پارتي-آرياني(هروي)-باختري(بلخي)-سغدي-خوارزمي-درنگي(زرنگي)-ارخوزي(رخجي)-ستغيدي-مکي-قندهاري-هندي-سکايي اميرگي- سکايي تيگر خوذي(تيزخود)- بابلي- آشوري- عرب-مصري-ارمني-کاپادوکيايي- ليديايي- يونانياني که در دريا هستند-سکاييان آن سوي دريا-تراکيايي-يونانيان آن سوي دريا-کاري ها
داريوش شاه مي گويد:بديهاي بسياري کرده بودند من خوبي کردم.مردماني که شورشي شده بودند با يکديگر مي جنگيدند.کاري کردم به خواست اهورامزدا که ديگر با هم نجنگند.هرکدام کاملا در جاي خود است.قانو ن من آنها از آن مي ترسند,به گونه اي که توانا ناتوان را ديگر نمي جنگد.ديگر با او بد رفتاري نمي کند.
داريوش شاه مي گويد:به خواست اهورا مزدا ساختمانهاي بسياري وجود داشته اند که سابق بر اين در وضعيت خوبي نبوده اند,در شوش من ديدم که ديوار........خراب شده بود.در انجا سپس من ديوار ديگري ساختم.داريوش شاه مي گويد:اهورا مزدا با ايزدان مرا بپايد و خانه ام را و آنچه در اين کتيبه نوشتم.
کتيبه داريوش به بابلي روي ديوار جنوبي سکوي تخت جمشيد(dpg)
اهورامزداي بزرگ که از همه ايزدان بزرگتر است
که آسمان و زمين را آفريد,که مردمان را آفريد,که به انسانهاي زنده که بر روي آن هستند کاميابي داد,که داريوش را شاه کرد و شهرياري به داريوش شاه داد.روي اين زمين وسيع که در آن کشورهاي بسياري هست.پارس,ماد و ديگر سرزمينها با زبانهاي ديگر,با کوهها و دشتها,از اين سوي دريا و از آن سوي دريا.از اين سوي صحرا و از آن سوي صحرا.
داريوش شاه مي گويد:با ياري اهورامزدا اينها کشورهايي هستند که چنين کردند,در اينجا گرد هم آمدند.پارس,ماد و ديگر کشورها,با زبانهاي ديگر,با کوهها و دشتها,از اين سوي دريا و از آن سوي دريا,همانگونه که من بديشان در اين مورد فرمان داده بودم.هر آنچه من کردم.با ياري اهورامزدا کردم.اهورامزدا با تمام ايزدان مرا بپايد.من و آنچه را من دوست دارم.
کتيبه سه زبانه متن ميانه آرامگاه داريوش(dnb)
خداي بزرگ است اهورامزدا که اين زيبا را که ديده مي شود آفريد,که شادي را براي مردم آفريد.که خرد و دليري را در داريوش شاه گذاشت.
داريوش شاه مي گويد:به خواست اهورامزدا من اين سان هستم که دوست راستي هستم,با نادرستي دوست نيستم,خواست من آن نيست که ناتوان به خاطر توانا به بيداد تن دهد,خواست من آن نيست که توانا به خاطر ناتوان به بيداد تن دهد.
راستي:اين خواست من است.من دوست مرد دروغگو نيستم.من تندخو نيستم.آنچه در يک منازعه براي من رخ مي دهد.آن را با قوت در انديشه ام پاس مي دارم.با قوت خود را مهار ميکنم.
مردي که ياري ميکند,او را بسته به ياريش مي پايم.آنکه آسيب مي رساند,او را بسته به آسيبش تنبيه مي کنم.نه مرا کام است که مردي آسيب رساند.نه مر کام است که اگر کسي آسيبي رساند تنبيه نشود.
آنچه مردي درباره مردي مي گويد,آن مرا قانع نمي کند تا انکه گواهي دو تن را بشنوم.آنچه يک مرد مي کند يا هنگامي چيزي را بسته به داراييش مي آورد,من خشنود مي شوم و خشنودي من بسيار است و خرسند هستم.
قوه درک من و اراده من بدينسان هستند:زماني که ببيني يا بشنوي آنچه من در کاخ و در اردوگاه سپاهيان کردم.اين همان تسلطي است که من دارم بر روحم و قوه درکم.اين تسلط که من دارم همان چيزي است که جسمم مي تواندبکند.
در مقام جنگجو,جنگجوي خوبي هستم.همينکه قوه درکم جاي خود را بيابد,هنگامي که يک ياغي را مي بينم,وقتي که او را نمي بينم,به يمن قوه درکم و اراده ام,بر ترس خود غلبه ميکنم.
زماني که يک ياغي را مي بينم,مانند زماني که او را نمي بينم,هم با دستها و هم با پاها ورزيده هستم.در مقام سوارکار,سوارکار خوبي هستم.در مقام کماندار,کماندار خوبي هستم.چه پياده,چه سواره.در مقام نيزه دار,نيزه دار خوبي هستم,چه پياده,چه سواره.
اين ويژگيهايي است که اهورامزدا به من بخشيد و من توانستم آنها را به کار گيرم:به خواست اهورامزدا,آنچه کردم,با اين ويژگيهايي که اهورامزدا به من بخشيده است آن را کردم.
اي مرد جوان!قاطعانه بگو تو چگونه اي,چه ويژگيهايي داري,صداقت تو چگونه است.نيکي تصور نکن آنچه را به گوشت مي رسانند.حتي به آنچه دشمن به تو مي گويد گوش فرا ده.
اي مرد جوان!آنچه توانمندي ميکند خوب تصور نکن,آنچه ناتواني مي کند,حتي همان را ببين اي مرد جوان.......-..........که از حد بگذرد........وبه دليل خوشبختي بي دست و پا نباش.......که کامياب نشود...........(دوستان قسمتهايي از پايان کتيبه به علت آسيب به کتیبه محو شده است(.
|
|