|
جاودانان
|
||
|
نوشتارهایی پیرامون تاریخ کهن مردم و سرزمین ایران |
مقدمه
سلسله ساساني با يورش اعراب از ميان رفت و سرزمين ايران بخشي از خلافت اسلامي شد.اعراب مسلمان كه با ندای برادري و برابري ايران را فتح كردند بسيار زود شعار خويش را از ياد بردند و با روحيه اي كه از تعصب عربي و تاريك انديشي جاهلي ناشي مي شد خلافت اسلامي را به خلافت عربي مبدل كرده، زشتكاريها و جنايات بي شماري را مرتكب شدند.از اين رو بود كه ايرانيان خيلي زود مسير خود را از حاكمان دمشق و پس از آنها بغداد جدا كردند و خدمات بي شماري را به فرهنگ و تمدني كه امروزه آن را تمدن اسلامي مي ناميم هديه كردند.در اين مبحث مي خواهم از جنبش شعوبيه براي دوستان صحبت كنم.اگر بدون مقدمه به سراغ نويسندگان و شعراي شعوبي برويم شايد در قضاوت خود اشتباه كنيم و اين جنبش را نژاد پرستانه بدانيم در صورتي كه به گمان من شعوبيه واكنش طبيعي ايرانيان در برابر نژادپرستيها و سياهكاريها و جنايات حاكمان عرب در حق مردمان فرهيخته اي بود كه به راستی وارث تمدني بزرگ بودند و منشاء خدمات بسياري براي اسلام شدند.پس در ابتدا نمونه هايي از رفتار حكام عرب را با هم مرور مي كنيم.
نمونه هايی از رفتار فاتحان
بلاذري در فتوح البلدان مي نويسد:.... پس از فتح قلعه جرجان،اهل آن تسليم حكم يزيد شد.جهم بن زحر جعفي،آنان را به وادي جرجان كشانيد و شروع به كشتن ايشان كرد تا خون در آن وادي روان شد).اين كشتار در روضه الصفا اينگونه نقل شده است : قاتلان،اسيران را بر كنار جويي كه به آسيابي مي رفت،بنا به فرموده يزيد بن ملهب مانند گوسفند ذبح كردند و از آرد آن آسيا طعامي مرتب كردند،پيش يزيد آوردند تا بخورد و چهار هزار نفر ديگر از آنها را بياويخت.
باز رفتار وحشيانه ديگري از يزيد بن ملهب و جهم جعفي
وقتي مردم گرگان در برابر او پايداري كردند:...به شهر داخل شد و در آن هنگام مردم جرجان در خانه هاي خود،غافل به سر مي بردند.ابن ملهب نيز به وي رسيد و خلقي از مردم جرجان را بكشتند و كودكانشان را به بردگي بردند و كشتگان را در چپ و راست جاده مصلوب كردند.
ناجوانمردي عبدالله بن خازم با مردم سرخس
وقتي زازويه مرزبان سرخس صلح طلب كرد،قرار شد به صد مرد امان داده شود و زنان به عبدالله داده شوند.دختر مرزبان سهم ابن خازم شد.طبق شرط صلح بايد به صد تن امان داده شود و مرزبان صد نفر را نام برد و خويشتن را در زمره آنان قرار نداد.پس ابن خازم او را بكشت و وارد سرخس شد.
داستاني غم انگيز در حمله به سيستان
در سال سي ام هجري كه عبدالله بن عامر بن كريز بن ربيعه عبد شمس به فتح سيستان و كابل مامور شد و هنگامي كه به كرمان رسيد،ربيع بن زياد انس حارثي را براي گشودن سيستان فرستاد.اهالي زرنج در برابر او مقاومت كردند و به نبرد پرداختند.به دستور ربيع شهر را محاصره كردند.ابرويز،مرزبان زرنج كسي پيش ربيع فرستاد و امان خواست تا مصالحه كنندربيع دستور داد تا يكي از اجساد كشته شدگان را بياورند و بر زمين قرار دهند و خود بر آن نشست و بر جسد ديگري تكيه داد و يارانش را نيز بر جسدهاي كشتگان بنشانيد.ربيع مردي گراز دندان ودراز بالا بود،و چون مرزبان وي را بديد بهراسيد و مصالحه كرد بر اين قرار كه هزار غلام بچه به او دهد و همراه هر غلام بچه اي،جامي از طلا باشد.ربيع دو سال و نيم در زرنج ماند و در اين دوران چهل هزار نفر از مردم آزاده سيستاني را به بردگي گرفت.
بني اميه
حكومت بني اميه براي براي آزادگان و بزرگ زادگان ايران قابل تحمل نبود.زيرا بنياد آن را بر كوچك شماري عجم و برتري عرب نهاده بودند.بني اميه كه عصبيت عربي را فراموش نكرده بودند حكومت خود را بر اصل سيادت عرب قرار داده بودند.عرب مسلمانان ديگر را موالي يا بندگان خود مي ناميد.تحقير و ناسزايي كه در اين نام ناروا وجود داشت كافي بود كه همواره ايرانيان را نسبت به اعراب بدخواه و پر كينه نگهدارد.نظام حكومت اشرافي امويان آزادگان و نژادگان ايران را مانند بندگان درم خريد از تمام حقوق مدني و اجتماعي محروم كرده بود .ايراني نمي توانست به هيچ كار آبرومند بپردازد.حق نداشت سلاح بسازد و بر اسب بنشيند.اگر يك نژاده ايراني دختري از بيابان نشينان بي نام و نشان عرب را به زني مي گرفت يك سخن چيني كافي بود كه طلاق و جدايي را بر زن و شلاق و زندان را بر مرد تحميل نمايد.حكومت و قضاوت نيز همه جا مخصوص عرب بود.حجاج بن يوسف بر سعيد بن جبير كه از پارساترين و آگاه ترين مسلمانان عصر خود بود منت مي گذاشت كه او را با آنكه از موالي است مدتي به قضاوت كوفه گماشته است.
نمونه اي از چگونگي برخورد عمال عرب با مردم
جزيه مالي جنسي يا نقدي بود كه مردمان غير مسلمان در قبال حفظ دين خود بايد علاوه بر ماليات معمول به خلافت مي پرداختند.در اين موضوع هم سعي مي شد تا اين كار نه به نحوي پاكيزه كه با نهايت تحقير انجام پذيرد.در يك راهنماي شرح وظايف عمال حكومتي گردآوري ماليات سرانه چنين آمده است كه:.....ذمي بايد احساس كند كه فردي پست تر است.....وي در روزي معين،شخصا به سراغ اميري مي رود كه براي دريافت جزيه گماشته شده است.امير بر تختي بلند مي نشيند.ذمي در برابر او پديدار مي شود و جزيه اش را بر كف دستانش گرفته تقديم مي كند.امير در حالي آن را بر ميدارد كه دستانش در بالا و دستان ذمي در زير است.سپس امير يك پس گردني به او مي زند و كسي كه در برابر امير(به خدمت)ايستاده،او(ذمي)را با خشونت بيرون مي كند...همه مردم اجازه داشتند آن نمايش را ببينند.
جعل احاديث
اعراب(تاكيد من بر كلمه اعراب است چون دين اسلام از چنين زشتكاريهايي به دور بود)براي توجيه اين نژاد پرستي و رفتار ددمنشانه خود از جعل حديثهايي كه برتري تازيان را تاييد مي كرد فروگذاري نكردند.به دروغ از قول پيامبر ((ص)) نقل كردند كه: ((هركه بدخواه عرب است از شفاعت من محروم است و نصيبي از دوستي من ندارد))يا اين حديث كه ((عرب را براي سه چيز دوست بداريد،يكي اين است كه من عرب هستم،دوم قرآن به زبان عربي است.سوم زبان عربي زبان اهل بهشت است))يا حديثي كه درباره سلمان فارسي روايت شده است كه خطاب به سلمان فرمود: ((بدخواه عرب مباش تا بدخواه من نباشي))
يا روايات ديگري جعل مي كردند.احمد مقدسي در احسن التقاسيم مي نويسد: ((مقبري از قول ابوهريره و به تواتر خبر و راوي نقل كرد كه شنيد رسول خدا مي فرمود،بدترين زبان نزد خدا فارسي است!!و زبان خوزي زبان شيطان و زبان تازي زبان مردم بهشت است!))چگونه ممكن است پيامبر اسلام كه همه شعوب و قبايل را به دستور قرآن يكسان ميداند چنين سخني بفرمايد؟؟
بر اثر اين فشار و نژاد پرستي بود بسياري از مسلمانان كه عجم و موالي نام گرفته بودند و اين تحقير و ذلت را نمي پذيرفتند تصميم گرفتند بر پايه شعار اصلي اسلام و به استناد آيه مشهوري از قرآن كريم براي احقاق حق خود بايستند.
نهضت شعوبيه و واكنش ايرانيان
شعار نهضت شعوبيه آيه 13 از سوره حجرات بود: ((يا ايها الناس،اناخلقناكم من ذكر و انثي و جعلناكم شعوبا و قبايل لتعارفو ان اكرمكم عندالله اتقيكم ان الله عليم خبير)) اي گروه مردم به درستي كه ما شما را از مرد و زن آفريديم و شما را شعبه ها و قبيله ها گردانيديم تا يكديگر را بشناسيد .به درستي كه گراميترين شما نزد خدا پرهيزكارترين شماست و خداوند دانا و آگاه است.
نهضت شعوبيه و خيزش ايرانيان مبارزه اي براي حق برابري و برادري بود.شعوبيه دسته هاي مختلفي از ايراني و نبطي و قبطي و اندلسي بودند كه در يك شعار يعني برابري و مساوات و وطن پرستي و استقلال خواهي مشترك بودند.همين نكته آخري بود كه موجب تكفير آنها توسط اعراب حاكم شد.اما نتوانستند آنها را شكست دهند.مبارزه اندك اندك پنهاني و زيرزميني و گسترده تر شد.نخست از تساوي با عربها دم زدند و سپس ملتهاي ديگر را بر آنها ترجيح دادند.ايرانيان شعوبي كه بر زبان عرب تسلط پيدا كرده بودند با همان زبان مهاجمان به نبرد آنها رفتند.بياييد نمونه هايي از اندوه شاعران شعوبي ايراني را ببينيم كه چگونه در سخت ترين لحظات و در چنگ وسلطه تازيان اموي و عباسي و نژاد پرست به هويت ستايي و يادآوري افتخارات گذشته پرداختند.اين سروده را ببينيد:
فلست بتارك ايوان كسري لتوضح اولحومل فالدخول
وضب في الفلاساع و ذئب بهايعوي و ليث وسط غيل
من ايوان كسري را ترك نميكنم كه توضح و حومل و دخول را(نام مكان هايي است كه در شعر امري القيس هم آمده)بر آن ترجيح بدهم.سوسمار را كه بيابان گرد است يا گرگ را كه نعره مي زند يا شير را كه در ميان بيشه نهفته است بر ايوان كسري ترجيح نمي دهم.
خوانندگان گرامي در قسمت بعدي مروري بر اشعار زيبا و اندوهناك چندين ايراني شعوبي خواهيم داشت.((ادامه دارد))
ضمیمه
به روال دو قسمت پیشین تصویر پانورامای دیگری را از میراث فرهنگی ایران زمین تقدیم دوستان میکنم.اینبار به اصفهان می رویم و از فراز کاخ عالی قاپو میدان نقش جهان را نظاره میکنیم.در نمای ماهواره ای زیر از میدان نقش جهان موقعیت نسبی عکاس را علامت گذاری کرده ام.

نماى ماهواره اى ميدان نقش جهان
برای دیدن این فایل احتیاج به نرم افزار کوئیک تایم Quick time player دارید.اين برنامه در بیشتر بسته هاي نرم افزاری و لوح هاي فشرده وجود دارد بنابراين به مجموعه نرم افزارهای مولتی مدیای خود مراجعه کنید و به احتمال زیاد این برنامه را خواهید یافت.اگر اينترنت پر سرعت داريد به حجم ۲۰ مگابایت و رایگان در اینترنت نیز قابل دسترسی است.در صورت دانلود تصویر ميدان نقش جهان و اجرای آن با حرکت دادن نشانگر ماوس بر روی تصویر به قسمتهای مختلف عکس از فراز عمارت عالي قاپو و از زوایای گوناگون دسترسی خواهيد داشت گويي كه خود در آن محل ايستاده ايد و مي توانيد سراسر پيرامون خود را به وضوح ببينيد.بر روی پیوند زیر کلیک کرده و بعد از باز شدن صفحه جدید گزینه Download را انتخاب کنید.
ميدان نقش جهان از فراز كاخ عالى قاپو
مناسب ديدم از شاعر ملي ايران زمين فردوسي بزرگ صحبت كنم و از قضاوت تاريخ بگويم كه هيچگاه اشتباه نمي كند.اين قانون تاريخ است و گريزي از آن نيست.اگر پديده اي يا شخصيتي بزرگ و ارزشمند در زمان خود شناخته نشود و تكريم و تعظيم نگردد، باز در نهايت جايگاه خود را به دست خواهد آورد.گرچه فردوسي در زمان خود بي مهري ديد و با فقر و تنگدستي بدرود زندگي گفت ولي خود به اهميت رسالت خويش و نجات بخشي فرهنگ و هويت ايراني به خوبي آگاه بود ومي دانست كه پس از او قدرش را خواهند دانست.
در پادشاهي خسرو پرويز اينگونه مي سرايد
چو اين نامور نامه آيد به بُن ز من روي كشور شود پر سخن
از آن پس نميرم كه من زنده ام كه تخم سخن من پراكنده ام
هر آن كس كه دارد هُش و راي دين پس از مرگ بر من كند آفرين
در مظلوميت فردوسي همين بس كه آرامگاه او تا صد سال پيش به درستي شناخته نبود.بيشتر پژوهشها حكايت از درگذشت فردوسي در سال 410قمري(به سال قمري 1018 سال پيش) دارند.از آنجا كه فردوسي طبق فتواي رهبران مذهبي و متاسفانه از روي سطحي نگري يك مسلمان شناخته نشد،از تدفين او در گورستان مسلمانان جلوگيري شد و از اين رو وي در باغ شخصي خود مدفون گرديد.ماهنامه ادبستان به مناسبت بزرگداشت فردوسي گفتگويي با دكتر عبدالحسين نوايي انجام داده است كه در مورد وفات فردوسي ايشان مطلب جالبي را بيان مي كنند كه عينا نقل مي شود:" از فصيحي خوافي نقل است كه وقتي فردوسي درگذشت،او را در باغ خودش دفن كردند.همه مردم در اندوه غوطه ور بودند،اما امام شهر،ابوالقاسم گرگاني به نماز و جنازه حاضر نشد و گفت كه او به مدح گبران و آتش پرستان و اسمار(داستانها)به لايطال عمر گذرانيد.بر چنين كس نماز نكنم.چون شب درآمد،شيخ بهشت را در خواب ديد و قصري به عظمت در نظر او آمدبه آنجا درشد،سريري از ياقوت ديد فردوسي بر آنجا نشسته تاجي بر سر و دواجي در بر،شيخ از خجلت خواست كه بازگردد،فردوسي برخاست و سلام كرد و گفت اي شيخ اگر تو بر من نماز نكردي،ايزد تعالي چندين هزار فرشته فرستاد تا بر من نماز كردند و اين مقام جزاي يك بيت به من دادند:
جهان را بلندي و پستي توئي
ندانم چه اي هرچه هستي توئي
و عطار در اسرار نامه اين حكايت را به نظم در آورده و درين معني گفته است:
خطم دادند بر فردوس اعلي
كه فردوسي به فردوس است اولي
خطاب آمد كه اي فردوسي پير
اگر راندت ز پيش آن طوسي پير
پذيرفتم منت تا خوش بخفتي
بدان يك بيت توحيدم كه گفتي
آري امام ابوالقاسم گرگاني رفت و امروز اگر از او نامي در ميان است،باز به بركت نام فردوسي است.امثال ابوالقاسم گرگاني ها مي آيند و مي روند و اثري از ايشان جز خاطره نخوت و ريا نمي ماند،ولي امثال حكيم فردوسي ها همواره زنده و جاودان اند و اين سنت روزگار است،قضاي آسمان است اين و ديگرگون نخواهد شد."
يافتن آرامگاه فردوسی
فردوسى و آرامگاهش
گاه گاه با هموطناني برخورد كرده ام كه گمان مي برند ساختماني كه امروزه به نام آرامگاه فردوسي مي شناسيم بنايي است نمادين و جايگاهي كه فردوسي بزرگ در خواب ابدي است هرگز به درستي شناخته نگرديده است.اما چنين تصوري خطاست و در سال 1926 ميلادي هيئتي به سرپرستي ارباب كيخسرو شاهرخ نماينده زرتشتيان در مجلس شوراي ملي با سفر به توس و كند و كاو قبر فردوسي را يافتند.بهتر است اصل مطلب را از خاطرات ارباب كيخسرو برايتان بنويسم.توجه كنيد:
"در سال 1926 انجمن آثار ملي تشكيل شد .نخستين اقدام انجمن يافتن قبر حكيم ابوالقاسم فردوسي شاعر ايراني و مايه مباهات ايران بود.اين وظيفه به من محول شد.من به سمت خزانه دار و دبير و ذكاء الملك فروغي نخست وزير به عنوان رئيس انجمن برگزيده شديم..آقايان هرتسفلد آلماني و گودار فرانسوي نيز به عنوان اعضاي افتخاري غير ايراني انجمن منصوب گرديدند.در همين سال به خراسان(محل تولد فردوسي)رفتم كه وظايفم را انجام دهم در آنجا با مقامات عاليرتبه محلي حكومت و از جمله توليت آستان قدس ملاقات كردم.همراه اين آقايان و بسياري ديگر از سرشناسان خراسان به باغ قائم مقام در شهر توس رفتيم كه مي گويند به فردوسي تعلق داشته است.ما در همان جا كار تحقيق خود را آغاز كرديم.شهرتوس در آن زمان چيزي نبود به جز يك منطقه كوچك زراعي با چند باغ و كشاورز.
سفر به توس با اتومبيل بسيار مشكل بود ،جاده اسفالته وجودنداشت و براي رسيدن به خود شهر با هزار دردسر از ميان زمين هاي زراعتي و نهرها و غيره عبور كرديم.نخست مجبور بوديم از پل كشف رود عبور كنيم كه مي گويند فردوسي آرزو داشت پس از دريافت پاداش بابت سرودن اثر حماسي خود شاهنامه آن را بازسازي كند.قبل از ورود به باغ قائم مقام به محل خرابه گنبد مرتفع آجري رفتيم كه گفته مي شود مسجدي بوده كه در دوران خلافت هارون الرشيد و يا پسرش مامون ساخته شده و در زلزله اي ويران گرديده است.قسمتي از بنا و از جمله طاق و گچبري هاي تزييني آن سالم مانده بود.چون مسجد را به مامون نسبت مي دادند،مردمان محل آن را مامونيه مي خواندند.
سرانجام به مقصد خود رسيديم كه باغ مشجر بسيار بزرگي با درختان زردآلو بود.در ناحيه اي از باغ در حاشيه دهكده اسلاميه توجه ما به قطعه زمين خشكي به ارتفاع تقريبا پنج در شش متر جلب شد كه آثاري از دو گور در آن ديده مي شد.تكه هايي از آجر خرد شده و بقايايي از ويرانه دو اتاق خشتي بدون طاق به چشم مي خورد.پس از بحث و گفتگو درباره موقعيت طبيعي و عيني محل كه اينك در پيش روي ما بود،با نمايندگان دو دهكده اسلاميه و رزان و همچنين كهنسالان محلي كه همراه ما به باغ آمده بودند،اطمينان يافتيم كه بر اساس نشانه هاي موجود همان جا محل قبر فردوسي است.اولا طبق كتب تاريخي ،باغ فردوسي در حاشيه اسلاميه بوده است.فردوسي را در دهكده نزديكي چون رزان دفن نكردند،چون كه به موجب فتواي رهبران مذهبي او يك مسلمان شناخته نمي شد و فكر مي كردند در شاهنامه به اسلام توهين كرده است.بنابراين جنازه او را به نزد خانواده اش بازپس مي فرستند و دخترش كالبد او را در باغ متعلق به خود فردوسي به خاك مي سپارد.ثانيا مي گويند خرابه هاي دو اتاق خشتي بقاياي آرامگاهي است كه حدود پنجاه یا شصت سال پيش ،زماني كه آصف الدوله شيرازي حكومت خراسان را در دست داشته،بنا گرديده است.چند كارشناس فرانسوي به توس آمده بودند و بر اساس شواهد تاريخي كه در دسترسشان قرار گرفته بود اطمينان مي دهند كه ْآنجا به راستي گور فردوسي است.آصف الدوله پس از تاييد آنها دو اتاق خشتي در نزديكي آن محل بنا مي كند كه بعدا ويران مي شود و تا قبل از آن كه ما پيدايش كنيم به صورت خرابه اي متروك بر جاي مي ماند.ثالثا پيرمردان روستاهاي اطراف معتقد بودند كه آنجا قبر فردوسي است و اين حقيقت را سينه به سينه از پدرانشان به ياد دارند.به علاوه گنبد كوچكي كه مي بايست بر روي گور باشد،در يك زلزله خراب و آجرهاي آن پخش و پلا شده بود و ما تكه هاي آن را ملاحظه كرديم.
آن محل را تقريبا به اندازه يك متر خاكبرداري كردند تا آن كه در وسط آن قبري هويدا شد.حالا ديگر كاملا مطمئن شده بوديم.من به تهران بازگشتم و پيدا شدن گور را به انجمن گزارش كردم.همه خوشحال شدند و برنامه هاي مربوط به آرامگاه را تصويب كردند................."
و امروز آرامگاه فردوسي شاعر بزرگ و ملي ما در ايام نوروز از نظر بازديد كننده با يادمانهاي شكوهمندي چون تخت جمشيد و نقش جهان كوس برابري و رقابت مي زند.... آري قضاوت تاريخ اشتباه نخواهد كرد.
همانطور که وعده کرده بودم از این پس با هر مطلب جدید یک تصویر پانوراما از میراث با شکوه ایران زمین تقدیم دوستان می کنم.اینبار به تخت جمشید می رویم و در میان یکی از درگاههای شمالی کاخ صد ستون محیط اطراف را نظاره گر خواهیم بود.موقعیت عکاس را در تصویر ماهواره ای تخت جمشید با علامتی نشان داده ام.(تصویر زیرین)

نماى ماهواره اى تخت جمشيد
برای دیدن این فایل احتیاج به نرم افزار کوئیک تایم Quick time player دارید.اين برنامه در بیشتر بسته هاي نرم افزاری و لوح هاي فشرده وجود دارد بنابراين به مجموعه نرم افزارهای مولتی مدیای خود مراجعه کنید و به احتمال زیاد این برنامه را خواهید یافت.اگر اينترنت پر سرعت داريد به حجم ۲۰ مگابایت و رایگان در اینترنت نیز قابل دسترسی است.در صورت دانلود تصویر تخت جمشيد و اجرای آن با حرکت دادن نشانگر ماوس بر روی تصویر به قسمتهای مختلف عکس از زوایای گوناگون دسترسی خواهيد داشت گويي كه خود در آن محل ايستاده ايد و مي توانيد سراسر پيرامون خود را به وضوح ببينيد.بر روی پیوند زیر کلیک کرده و بعد از باز شدن صفحه جدید گزینه Download را انتخاب کنید.
اگر بخواهيم شخصيت كوروش بزرگ بنيانگذار امپراتوري پارس را با توجه به تمام منابعي كه در اختيار داريم (تورات،مورخين يوناني و رومي،يافته هاي باستانشناسي)بررسي كنيم،سخن به درازا مي كشد.در اين نوشتار كوشيده ام مرگ كوروش و وصاياي منتسب به او و جملاتي كه از نوشته هاي آرامگاه او نقل كرده اند مروري كنيم.
مرگ كوروش
درباره مرگ كوروش روايات گوناگوني وجود داشته است.اما در يك تقسيم بندي كلي اين روايتها دو گونه فرجام براي كوروش بازگو مي كنند:مرگ طبيعي و كشته شدن در ميدان نبرد.هرودوت مورخ مشهور يوناني خود به اين موضوع اشاره كرده و مي گويد در مورد مرگ كوروش روايتهاي گوناگوني وجود دارد كه خود يكي را از ميان آنها برگزيده است.ما در ابتدا روايت هرودوت را بازخواني مي كنيم.
مرگ كوروش به روايت هرودوت
كوروش بعد از فتح بابل به قصد جنگ با سكاها كه با حملات متناوب غارتگرانه خود ،زيانهاي بسياري به روستائيان مرزنشين وارد مي آوردند،عازم شرق شد.هرودوت اسم اين طوايف غارتگر را ماساژت ضبط كرده است.هرودوت مي نويسد كه در آن هنگام،زني به نام توميريس،ملكه ماساژتها بود و پس از درگذشت شوهرش بر تخت سلطنت نشسته بود.كوروش براي او پيامي فرستاد و وانمود كرد كه طالب وصلت با اوست.اما پاسخ مطلوبي دريافت نكرد.زيرا ملكه مي دانست كه قصد كوروش ازدواج با او نيست،بلكه تصرف قلمرو مي باشد.پس كوروش به جنگ پرداخت و پس از عبور از رود جيحون تاخت و تاز خود را در سرزمين ماساژتها آغاز كرد.در نبردي كه با گروهي از ماساژتها رخ داد پسر توميريس به نام سپارگاپيس به دست پارسيان اسير شد و از كوروش استدعا كرد كه غل و زنجير را از او بردارند.به محض اينكه دستانش آزاد شد خود را از شدت ننگ و عار كشت.ملكه كه از كشته شدن پسرش آگاه شد به سوي جنگ شتافت و در نبردي بسيار سخت و خشن،سرانجام ماساژتها غالب آمدند و بسياري از سپاهيان پارسي كشته شدند و كوروش هم در آن جنگ كشته شد.ملكه به تلافي كشته شدن پسرش،سر كوروش را در خيكي پر از خون انداخت و گفت كه اينگونه كوروش را از خونخواري سير خواهد كرد.
اين بود روايت هرودوت كه مرگ كوروش را در نبرد با ماساژتها بازگو مي كند.اما روايت بعدي را از ژوستن نقل مي كنيم.
مرگ كوروش به روايت ژوستن
روايت اين نويسنده در زمينه نوشته هاي هرودوت است و تفاوتهاي كمي با آن دارد.به روايت ژوستن پسر ملكه در جنگ اول كوروش با ماساژتها با كوروش به خاك افتاد و لشگر بزرگش از بين رفت،با اين وجود اشكي در چشمان ملكه حلقه نزد و در عوض آتش كينه در دلش شعله كشيد و به دنبال آن دامي براي كوروش گسترده او را در گردنه هاي كوهستان گرفتار كرد.شاه پارس با تمام قشونش كه دويست هزار نفر بودند نابود شد و حتي يك نفر هم جان به در نبرد تا خبر اين واقعه را برساند.
روايت كتزياس
فوتيوس از قول كتزياس پزشك دربار هخامنشي مي نويسد كه كوروش در اثر جراحاتي كه بر او وارد آمده بود در جنگ با ((دربيك ها)) كشته شد.اينها فيل هايشان را رها كردند ،اسب كوروش رم كرد و كوروش افتاد.يكي از سربازان هندي كه با دربيك ها متحد بودند،زوبيني به ران او انداخت.كوروش را به خيمه اش بردند و او در اثر زخم پس از سه روز در گذشت.
اين بود روايت كتزياس و ديديد كه جدا از تفاوتها همگي اين راويان مرگ كوروش را در ميدان نبرد مي دانند.تنها مورخي كه مرگ كوروش را طبيعي و در بستر دانسته است گزنفون است.قبل از پرداختن به روايت او لازم است مختصري در معرفي او بنويسم.
گزنفون كيست؟
گزنفون مورخ يوناني (430 تا 352 قبل از ميلاد مسيح) و از شاگردان سقراط حكيم بود.اين شخص نوشته هاي زيادي از خود به يادگار گذاشته است.در مورد ايران اين آثار او قابل توجه هستند.1-كتابي در مورد سفر جنگي كوروش كوچك(منظور كوروش برادر اردشير دوم است).2- بازگشت 10000 نفر كه گزارشي است عيني و مستند از ناكامي و بازگشت 10000 سرباز اجير يوناني از قلمرو اردشير دوم هخامنشي كه در اين اثر خواندني وقايع را با جزئيات ثبت كرده است و اوضاع و احوال ايران هخامنشي در دوره اردشير دوم هخامنشي را به خوبي نشان ميدهد.3-دو كتاب كه درباره اقتصاد،تربيت جوانان و طرز مملكت داري نوشته است.اولي به اسم اكونوميكا و دومي معروف به سيروپدي(كوروش نامه) است كه سرگذشت كوروش را از كودكي تا هنگام مرگ به تاليف در آورده است و فرمانروا و انسان ايده آل خود را در قالب كوروش بزرگ مجسم ساخته است.گزنفون قصد داشت با اين تاليف ،كتاب جمهوريت افلاطون را پاسخ داده و رد كند.
مرگ كوروش به روايت گزنفون (به صورت گزيده)
گزنفون كه 98 سال پس از مرگ كوروش مي زيسته است آورده:كوروش پير شده بود.چون هفتمين بار به پارس بازگشت ،مراسم قرباني به جاي آورد و همانطور كه عادت او بود هدايايي به اطرافيان داد.بعد شبي در خواب ديد كه موجودي برتر از انسانها به او نزديك شد و به او گفت كه آماده باش اي كوروش،زيرا به زودي نزد ايزدان خواهي رفت.كوروش از خواب بيدار شد و دانست كه پايان عمرش فرا رسيده است،از اينرو براي خداي ملي و ديگر ايزدان قرباني كرد و از آنان سپاسگزاري كرد كه با نشانه هاي آسماني كه به او داده اند و راهنمايي ها و ياري هايي كه به او كرده اند،او را و كشورش را سعادتمند گردانيده اند و از آنها خواست تا به فرزندانش،به زنش،به دوستانش و به ميهنش سعادت ببخشند و به زندگي خود او هم پايان خوشي بدهند.كوروش پس از مراسم قرباني به كاخ خود بازگشت و در بستر به استراحت پرداخت.هنگامي كه وقت حمام رسيد خدمتگزاران آمدند و خبر دادند كه موقع شستشو فرا رسيده است.كوروش گفت ميل دارد استراحت كند.به هنگام نهار نتوانست غذا بخورد،سپس آب خواست و با لذت آب را نوشيد.فردا و پس فردا به همان حال بود.روز سوم فرزندانش را كه از پارس آمده بودند فرا خواست و دوستان خودش و داوران پارسي را هم گفت تا آمدند و هنگامي كه همه آمدند به اندرز گفتن پرداختن.سپس گفت خداحافظ،پسران عزيزم،از سوي من از مادرتان وداع كنيد،من از همه دوستاني كه در اينجا حاضرند و آنهايي كه حضور ندارند خداحافظي مي كنم.بعد دست هر يك از افرادي را كه در پيرامونش بودند فشرد و روي خود را پوشاند و در گذشت.
گزيده اي از اندرز كوروش در بستر مرگ به روايت گزنفون
فرزندان من،دوستان من!من اكنون به پايان زندگي نزديك گشته ام.من آن را با نشانه هاي آشكار دريافته ام و وقتي در گذشتم مرا خوشبخت بپنداريد و كام من اينست كه اين احساس در اعمال و رفتار شما مشهود باشد،زيرا من به هنگام كودكي ،جواني و پيري بختيار بوده ام.هميشه نيروي من افزون گشته است،آنچنانكه هم امروز نيز احساس نمي كنم كه از هنگام جواني ضعيف ترم.من دوستان را به خاطر نيكوئي هاي خود خوشبخت و دشمنانم را مطيع خويش ديده ام.زادگاه من قطعه كوچكي از آسيا بود.من آن را اكنون مفتخر و بلند پايه باز مي گذارم.در اين هنگام كه به دنياي ديگر مي گذرم،شما و ميهنم را خوشبخت مي بينم و از اينرو ميل دارم كه آيندگان مرا مردي خوشبخت بدانند.
بايد آشكارا وليعهد خود را اعلام كنم تا پس از من پريشاني و نابساماني روي ندهد.من شما فرزندانم را يكسان دوست ميدارم ولي فرزند بزرگترم كه آزموده تر است كشور را سامان خواهد داد.فرزندانم!من شما را از كودكي چنان تربيت كرده ام كه پيران را آزرم داريد و كوشش كنيد تا جوانتران از شما آزرم بدارند.تو كمبوجيه،مپندار كه عصاي زرين سلطنتي،تخت و تاجت را نگاه خواهد داشت.دوستان صميمي براي پادشاه عصاي مطمئنتري هستند.هركسي بايد براي خويشتن دوستان يكدل فراهم آورد و اين دوستان را جز به نيكوكاري بدست نتوان آورد.به نام خدا و اجداد در گذشته ما اي فرزندان اگر مي خواهيد مرا شاد كنيد نسبت به يكديگر آزرم بداريد.
پيكر بي جان مرا هنگامي كه ديگر در اين دنيا نيستم در ميان سيم وزر مگذاريد و هرچه زودتر آن را به خاك باز دهيد.چه بهتر از اين كه انسان به خاك كه اينهمه چيزهاي نغز وزيبا مي پرورد آميخته گردد.من همواره مردم را دوست داشته ام واكنون نيز شادمان خواهم بود كه با خاكي كه به مردمان نعمتمي بخشد آميخته گردم.
اكنون احساس مي كنم جان از پيكرم مي گسلد....اگر از ميان شما كسي مي خواهد دست مرا بگيرد يا به چشمانم بنگرد،تا هنوز جان دارم نزديك شود و هنگامي كه روي خود را پوشاندم،از شما خواستارم كه پيكرم را كسي نبيند،حتي شما فرزندانم.
از تمام پارسيان و متحدان بخواهيد تا بر آرامگاه من حاضر گردند و مرا از اينكه ديگر از هيچگونه بدي رنج نخواهم برد تهنيت گويند.
به آخرين اندرز من گوش فرا داريد.اگر مي خواهيد دشمنان خود را تنبيه كنيد،به دوستان خود نيكي كنيد.
خداحافظ پسران عزيز و دوستان من،خداحافظ.
پس از اين گفتار،كوروش روي خود را پوشاند و درگذشت.
اين بود گزيده اي از سخنان نسبتا مفصلي كه گزنفون از قول كوروش بزرگ بازگو كرده است و در اينجا نكات برجسته آن به اختصار بازگو شد.
وصيتی ديگر به روايت كتزياس
اما وصيت ديگري از كوروش در بستر مرگ را كتزياس ذكر كرده است، به اين صورت:كوروش در بستر مرگ پسر بزرگش را به تخت نشاند و پسر كوچكش را به فرمانروايي با كتريان گماشت و سفارش كرد كه در همه كارها به ميل مادرشان رفتار كنند،سپس به آنها گفت كه دست همديگر را بفشارند و سوگند ياد كنند كه با همديگر مهربان باشند و اگر مهربان نباشند نفرين بر آنها باد......
آرامگاه كوروش بزرگ و شرح ظاهر و جملاتی كه بر آن نوشته بوده است


مورخاني كه آرامگاه را ديده اند و آن را توصيف كرده اند چندين نفر هستند كه برخي از آنان خود آرامگاه را ديده اند و برخي ديگر وصف آن را از ديگران شنيده اند.((استرابو))جغرافيادان معروف دنياي قديم از قول ((اريستوبول)) كه خود اين آرامگاه را ديده است مي نويسد كه سنگي بر آرامگاه بود كه بر روي آن اين سخن نوشته شده بود:
(( اي رهگذر!من كوروش هستم.من امپراتوري جهان را به پارسيان دادم.من بر آسيا فرمانروايي كردم.بر اين گور رشك مبر))
مورخ ديگر يوناني ((اونه سيكريت)) آورده است كه بر گور او به زبان يونانی و پارسی نوشته شده بود:
((در اينجا من آرميده ام.من،كوروش،شاه شاهان)).
(( آرين )) در اين باره مفصلتر مي نويسد.او آورده است كه اسكندر بعد از بازگشت از هند دانست كه دزدان آرامگاه كوروش را غارت كرده اند.اين آرامگاه در ميان باغهاي سلطنتي پاسارگاد بود و آن را انبوه درختان احاطه كرده بودند.در ورودي آن كوچك بود و پيكر كوروش در تابوتي از زر قرار داشت.تابوت روي ميز بر پايه هاي زرين قرار گرفته بود و در آرامگاه پارچه هاي نفيس بابلي و قالي هاي ارغواني و رداي سلطنتي و لباسهاي مادي و طوق و ياره و زينت هايي از زر و جام هايي براي آب مقدس و تشتي زرين براي شستشو و سنگهاي گرانبهاي بسيار بود .پله هاي دروني به اتاق كوچكي كه به مغان تعلق داشت منتهي مي شد.اين مغان با خانواده خود در آنجا زندگي مي كردند و همه روزه يك گوسفند و مقداري آرد جيره داشتند و در هر ماه هم يك اسب به آنها داده مي شد تا براي آرامگاه قربانی كنند و كتيبه ای بر روی آرامگاه بود كه مضمونش را از قول ((اريستوبول)) كه در دبير خانه اسكندر كار مي كرد،چنين نوشته است : (( اي مرد ميرا،من كوروش پسر كمبوجيه هستم،من شاهنشاهي پارس را بنياد گذاشتم و فرمانرواي آسيا بودم.به اين آرامگاه من رشك مبر))
اسكندر خواست درون آرامگاه را ببيند.هنگامي كه به درون رفت ديد كه همه چيز را جز ميز و تابوت برده اند.او به ((اريستوبول)) مورخ يونانی كه همراه وي بود دستور داد كه آرامگاه را سامان دهد،سپس در آرامگاه را مسدود كردند و مهر اسكندر را بر آن زدند.
يكي ديگر از نويسندگان دوران قديم ((كنت كورث)) در اين باره چنين آورده است:اسكندر خواست برای كوروش قربانی تقديم كند و فرمان داد تا در آرامگاه را باز كردند.او تصور مي كرد آرامگاه پر از زر و سيم است،زيرا در پارس همه اينطور مي پنداشتند ولي اسكندر در آن جا چيزي جز يك سپر كه تبديل به خاك شده بود و دو كمان سكائي و يك شمشير چيز ديگري نديد.او تاجي از زر بر روي گور گذاشت،شنل خود را به دور صندوقي كه بقاياي كوروش را در بر گرفته بود انداخت و به ان پيچيد و در شگفت شد كه چگونه ممكن است كه گور پادشاهي بدين ناموری و و بدين ثروتمندي مانند گور يك فرد عادی باشد.اسكندر با همه ويرانگري های خود به كوروش بی اندازه احترام مي گذاشت.در دنياي قديم همه ملت ها كوروش را با نظر احترام مي نگريستند.
(( پلوتارك)) آورده است كه چون اسكندر به آرامگاه كوروش رسيد و ديد كه آن را باز كرده و به آن دستبرد زده اند،بر آشفت و عامل اين كار را كه مرد سرشناسي به نام (( پلي ماك )) از اهالي شهر پلا در مقدونيه بود كشت و دستور داد تا كتيبه ها را كه به خط ايراني بر سنگ كنده شده بودند،خواندند و فرمان داد تا از همان كتيبه ها يك متن يوناني تهيه كنند و در زير متن ايراني بكنند،متن پارسي چنين بود: (( ای مرد،هركه باشي و از هر كجا بيايي- چون مي دانم كه گذارت به اينجا خواهد افتاد- بدان من كوروش،بنيانگذار شاهنشاهي پارس هستم، به اين مشت خاكی كه پيكرم را در بر گرفته است رشك مبر.))گويا اين كلمات اسكندر را به شدت متاثر كرده بود.
|
|