جاودانان
 
 
نوشتارهایی پیرامون تاریخ کهن مردم و سرزمین ایران
 

مقدمه

موضوعات زیادی در حوزه فرهنگ است که با سیاست ارتباط پیدا می کند و دوست دارم در موردشان بنویسم اما در مقطع فعلی ترجیح می دهم تاثیر مطالبم در این حوزه  غیر مستقیم باشد.از اول فروردینماه 1386 هیچ نوشته ای در این وبلاگ منتشر نکرده ام که مجموعه ای از عوامل مرا از نوشتن باز می داشت.نخست خرابی کامپیوترم و سپس مشغله شدید کاری و دست آخر اینکه نمی خواستم صرفا برای به روز کردن وبلاگ هر مطلبی که به ذهنم می آید بنویسم احتیاج به حال و هوا و حس خاصی داشتم.یکی از دوستان لطف داشت  و به خواهش خود من موضوعی را برای انتشار در وبلاگ پیشنهاد کرد.نقش و جایگاه زن در ایران باستان یا در جوامع باستانی و کهن یا زن سالاری در اعصار دور یا اینکه چرا در ایران باستان نقش یا تندیسی از زن وجود ندارد؟(البته می دانیم که فراوان نقش و تندیس وجود دارد و شاید نقوش تخت جمشید که تقریبا از نقش زن در آن اثری نیست را به نوعی به تمام آثار بازمانده از ایران کهن تعمیم داده ایم)باید از خوانندگان عزیز پوزش بخواهم در این دو ماه  تعداد پیامهای تایید نشده به 38 عدد رسید و من بنا به دلایلی مجبور بودم مدتی از وبلاگ و کامپیوتر دور باشم.امیدوارم که عزیزان این غیبت را به حساب بی توجهی بنده نگذارند.زمانی بود که بر خلاف میلم این وبلاگ را که در اسفند 84 راه اندازی کرده بودم در بهار 85 پاک کردم و دو مرتبه به تشویق دوستم داراب بازگشتم.خوشحالم که در سال جدید مدتی دور بوده ام و وبلاگ در جای خود قرار داشت.نوشتن در مورد جایگاه زن در اعصار کهن و به ویژه ایران خوب و شایسته بود اما باید قبول کرد که بیش از اندازه گسترده است و من با داشتن موضوع هم چیزی ننوشتم.نه به دلیل فقدان مدارک بلکه برعکس آن احساس کردم دسترسی ام به گواهیها و اسناد  کامل نیست.خواستم گستره موضوع را محدود به یک دوره تاریخی  کنم.مثلا نقش زن در دوره هخامنشی را در چند قسمت بنویسم که این هم به همان دلیلی که پیشتر گفتم مرا راضی نمی کرد اما چندین موضوع بحث بر انگیز از دل همان منابع به ذهنم خطور کرد که اگر مورد سو استفاده قرار نگیرد  ترجیح می دهم  در نوشته های آینده مطرح کنم. اینبار جوابیه ای می نویسم به نشریه اینترنتی  کانون زنان ایران به سردبیری خانم ژیلا بنی یعقوب پیش از هرگونه حدیث و سخنی شما را دعوت می کنم به خواندن نوشته ای که درتاریخ 31 اردیبهشت ماه سال 1385 به قلم بانو سولماز ایگدر در این نشریه اینترنتی منتشر شده است تحت این عنوان:فردوسی طرفدار حقوق زنان نبود!!!بیایید ببینیم خانم سولماز ایگدر چه نوشته اند....در این نوشته ها تلاش داشته ام در عین حال خوانندگان با فردوسی و شاهنامه نیز آشنایی بهتری پیدا کنند.آدرس نشریه اینترنتی کانون زنان ایران:http://irwomen.net

 

فردوسی بزرگ 

فردوسی طرفدار حقوق زنان نبود!!

دوست عزیزی در کانون زنان ایرانی نوشته بود که سعدی ضد زن است و فردوسی طرفدار حقوق زنان.شاهنامه فردوسی یکی از ارزنده ترین کتب فارسی است و شاهنامه از بزرگترین مفاخر ادب فارسی اما تمام این مسایل دلیل نمی شود که لزوما طرفدار حقوق کارگران،زنان،کودکان و غیره هم باشد.شاهنامه فردوسی به حق نامه شاهان (مردان )است.

فردوسی در روایت 800 سال اول شاهنامه(تاریخ)،یعنی در دوران پادشاهی کیومرث،هوشنگ،تهمورث و جمشید،زنان را نادیده انگاشته و نقلی از زنان در شاهنامه تا پایان سلطنت جمشید نیست.او تمام آنچه را که در آغاز تاریخ زنان کشف،اختراع و ابداع شده است از جمله کشاورزی،نخ ریسی،پارچه بافی،دوخت لباس،اهلی کردن حیوانات و طبخ غذا را به این پادشاهان نسبت داده است.اولین باری که در شاهنامه به نام یک زن بر می خوریم در زمان پادشاهی ضحاک یعنی هزار سال بعد از پایان دوران جمشید شاه است.یعنی هزار و هشتصد سال بعد از آغاز تاریخ ،شهرناز و ارنواز دختران جمشید و همسران ضحاک و فریدون ،با اینکه در تمام عمر در مقام شاهزاده و ملکه بودند ،در عمل تنها عروسکهایی بودند که به فرم و شکل پدر یا همسران خود در می آمدند و تنها دلیل حضورشان در شاهنامه از خواب بیدار کردن شوهر هنگام کابوس دیدن است و یا پسر زاییدن. و این تازه زمانی است که این دو را به عنوان دو زن بپذیریم و نه استعاره هایی از ارتش و خزانه شاهانه زن دیگری که در همان زمان به شعر فردوسی وارد می شود فرانک مادر فریدون است.فرانک نیز تنها توجیه حضورش در قصه فریدون،آشکار کردن تبار و نام پدرش است که حتی کودک خود را پرورش نداده است.فریدون را گاو رنگارنگی پرورش داده است!

این یک سوم از نوشته خانم سولماز ایگدر بود که از نظر گذراندید.نقل قسمتهای باقی مانده را به قسمت دوم و سوم این نوشتار که در روزهای آینده منتشر می کنم وا می گذارم.

نخستین نکته ای که با خواندن این متن بر ما آشکار می شود نا آگاهی کامل نویسنده آن از اساطیر و تاریخ ملی سرزمین مادری است.البته افراد بسیاری گمان می کنند حماسه ملی و شخصیتهای اسطوره ای ما در هزار سال پیش به دست توانای شاعری حکیم از خطه خراسان آفریده شده است.حکیم فردوسی با تسلط کامل بر زبان و شعر فارسی و با کمک قوه خلاقه خویش برای نجات زبان فارسی و ملیت ایرانی شاهنامه را خلق کرد و شخصیتها و داستانهای ماندگاری  را آفریده و به فرهنگ ایرانی هدیه داد.اما چنین تصوری خطا و اشتباه  و دور از واقعیت است. در جلالت قدر و عظمت فردوسی بزرگ هیچ تردیدی نیست اما او فقط سراینده شاهنامه بوده است و نه خالق آن!! این نکته ای است که خانم ایگدر به خود زحمت نداده اند در پیرامون آن تحقیق و تفحص کنند و با خیال راحت قلم را بر روی کاغذ رها کرده و هر آنچه دلشان خواسته نوشته اند.فردوسی فقط و فقط منابع مکتوب و غیر مکتوبی که به آن دسترسی داشته با حفظ امانتداری کامل به نظم در آورده است و خود در پردازش  شخصیتها نقشی نداشته است...بیایید کمی دقیقتر این مقوله را بررسی کنیم

شاهنامه چیست؟؟

نام کهنتر این کتاب که در دوره ساسانی آن را به این اسم  می خوانده اند خداینامه است. به عبارت دیگر نامه خدایان یا شرح احوال شاهان. اما اینکه چرا چنین شرحی را خدای نامه می گفتند قائل شدن تبار ایزدی و خدائی برای فرمانروایان در عصر پیش از اسلام است. کتیبه پهلوی که بر حاشیه سکه اردشیر بابکان شاه ساسانی  نوشته شده را مثال می آورم. توجه کنید:مزدیسن بغ اردشیر شاهان شاه ایران که نژاد از ایزدان دارد.

خدای نامه

در این کتاب نام پادشاهان سلسله های ایرانی و وقایع زمانهای مختلف را،آمیخته با افسانه ضبط کرده بودند.عناصر تشکیل دهنده خدای نامه عبارت بودند از

1- داستان ها و اسطوره های کهن هندو ایرانی و اقوام ایرانی که در  آنها شرح اعمال قهرمانان قدیم و کشمکش های قبایل گوناگون و دخالت خدایان به طرفداری از پرستندگان آنان و غیره آمده بوده است و نمونه آنها را در اوستا می یابیم،مانند داستانهای جمشید و ضحاک جنگ های ایرانیان و تورانیان یا تیراندازی آرش و اژدها کشی گرشاسب و ....گهواره این هسته اصلی تاریخ افسانه ای ایرانیان مشرق ایران بزرگ بوده است.

2- در زمان اشکانیان این روایات ،که می توان آنها را روایات کیانی نامید،با روایات مربوط به شاهان و قهرمانان اشکانی در هم آمیخت و بدین گونه می بینیم که گیو و گودرز و میلاد و بیژن به صورت قهرمانانی در خدمت دربار پادشاهان کیانی در می آیند و رقابتهای خاندان های اشکانی  مانند خاندان توس و گودرز در افسانه های کاووس منعکس می گردد.

3- در زمان ساسانیان نیز شرح حال پادشاهان و اعمال قهرمانی آنان افسانه وار به خدای نامه افزوده شد.

در دوران اسلامی خدای نامه با عنوان هایی مانند سیرالملوک یا سیر الملوک الفرس و غیره به عربی ترجمه شد و دست کم می توان به وجود نه ترجمه و اقتباس از خدای نامه به عربی پی برد و این ترجمه ها ماخذ عمده تاریخ نویسان دوره اسلامی مانند طبری و مسعودی و ابن قتیبه و بلاذری و حمزه اصفهانی و ثعالبی و دیگران قرار گرفت.در قرن چهارم هجری بود که ترجمه های خدای نامه و همینطور اصل پهلوی آن مورد استفاده قرار گرفت و از آنجا که بیم نابودی و فراموشی اساطیر و داستانها و این کتاب ایران باستان در میان بود در سال 346 هجری امری بسیار مهم روی داد و آن به نتیجه رسیدن حاصل کوشش چند تن از موبدان و دهقانانی بوده است که به فرمان ابومنصور محمد بن عبدالرزاق امیر توس و سپهسالار خراسان به ترجمه خدای نامه به نثر پارسی دست زده بودند  و حاصل کارشان شاهنامه ابومنصوری خوانده شد.شاعری به اسم دقیقی که محتملا از اهالی توس بوده است آمادگی خود را را برای به شعر در آوردن شاهنامه به ابومنثور اعلام میکند اما دقیقی مدتی بعد از شروع  به سرایش شاهنامه کشته شد.این فردوسی بزرگ بود که با عشقی که به میهن و سرزمین اهورائی ایران داشت کار به نظم کشیدن شاهنامه را که دقیقی آغاز کرده بود ادامه داد.در این راه هم از شاهنامه ابومنصوری هم از متون پهلوی ساسانی،روایات شفاهی و اصل پهلوی خدای نامه بهره برد و با امانتداری کامل در نقل منابع خود سه دهه از عمر خود را با همه مصائب و سختیها در این راه ایثار کرد.ضمن اینکه به نام های رستم و اسفندیار در متون باستانی پیش از اسلام (پهلوی و اوستایی  و سغدی ) اشارات روشنی هست که در ادامه خواهم نوشت موسی خورنی مورخ ارمنی معاصر با اشکانیان داستان ضحاک و فریدون را نقل می کند صورت تغییر شکل یافته نام فریدون به هریتون از رواج این  داستان در ایران اشکانی و انتقال آن به ارمنستان در همان عصر حکایت دارد.تا اینجا خوانندگان عزیز دریافتند که داستانها بسیار کهنتر از روزگار فردوسی هستند و خانم ایگدر بی جهت قلم خود را در جهت تخریب شاعر ملی ما به کار انداخته اند البته شاید اگر من هم فکر می کردم فردوسی خالق ضحاک و فریدون است و نمی دانستم در متون باستانی و اوستا و ....اسامی این شخصیتها و تو صیفات مربوطه و ...نوشته شده است و داستانها قدمت بسیار طولانی دارند به همین اشتباه دچار میشدم و فردوسی را محکوم می کردم. سخن خود فردوسی در اینکه چگونه شاهنامه اش پی افکنده می شود گویاتر از همه چیز است.معانی را به رنگ آبی نوشتم تا خوانندگانی که دوست دارند فقط معانی را بخوانند راحتتر باشند.

گفتار اندر فراهم آوردن کتاب

سخن هرچه گویم همه گفته اند      بر باغ دانش همه رفته اند

هر سخنی بگویم پیش از من دیگران گفته اند و میوه ی بوستان دانش را چیده اند

اگر بر درخت برومند جای         نیابم که از بر شدن نیست رای

اگرچه نتوانم بر درخت بارور شاهنامه جای گیرم با این حال جز بالا رفتن از آن چاره ای نمی بینم.

کسی کو شود زیر نخل بلند         همان سایه زو باز دارد گزند

کسی که در زیر نخلی افراشته آرام گیرد سایه نخل او را از آسیب در امان می دارد

توانم مگر پایه ای ساختن          بر شاخ آن سرو سایه فکن

شاید بتوانم در کنار آن سرو سایه افکن جایگاهی فراهم کنم(اگر نتوانم نامه خسروان را نیک بسرایم شاید موفق شوم اندکی بدان دست یازم و با آن آرام گیرم.

کز این نامور نامه شهریار     به گیتی بمانم یکی یادگار

تا از این کتاب نامدار خسروان (خدای نامه) در جهان یادگاری بر جا بگذارم

تو این را دروغ و فسانه مدان     به رنگ فسون و بهانه مدان

تو کتاب خسروان(شاهنامه) را دروغ و قصه مپندار و آن را همچون سخنی بیهوده و گزافه گمان مکن

از او هرچه اندر خورد با خرد   دگر بر ره رمز و معنی برد

بخشی از نامه خسروان معنای ظاهری دارد و با خرد و منطق مطابقت می کند و معنی بخش دیگر از راه رمز و نماد دریافته می شود.

یکی نامه بود از از گه باستان     فراوان بدو اندرون داستان

دفتری از روزگار کهن برجا مانده بود که در آن داستان های بسیاری وجود داشت.

پراگنده در دست هر موبدی      از او بهره ای نزد هر بخردی

این داستان ها در نزد هر موبدی پراکنده بود و هر خردمندی از آن ها بهره ای داشت(چیزی می دانست)

یکی پهلوان بود دهقان نژاد    دلیر و بزرگ و خردمند و راد

از نژاد دهقانان پهلوانی بود دلاور و بزرگ و جوانمرد

پژوهنده ی روزگار نخست     گذشته سخن ها همه بازجست

که جوینده ی رویدادهای دوران باستان بود و درباره داستان های پیشین پژوهش می کرد

ز هر کشوری موبدی سالخورد   بیاورد  کاین نامه را یاد کرد

از هر شهر موبدی کهن سال را گرد آورد تا نامه خسروان را بازگوید

بپرسیدشان از کیان جهان     وزآن   نام داران فرخ مهان

از موبدان،درباره خسروان گیتی و بزرگان ارجمند بلندآوازه پرسید

که گیتی به آغاز چون داشتند    که ایدون به ما خوار بگذاشتند؟

جهان را چه گونه اداره می کردند که اینک آن را ذلیل و زبون به ما واگذار کردند؟

چه گونه سرآمد به نیک اختری     بر ایشان همه روز کند آوری

چگونه با نیک بختی روز پهلوانی و بزرگی آنان به پایان رسید؟

بگفتند پیشش یکایک مهان      سخن های شاهان و گشت جهان

این گونه بود که بزرگان برای او از داستان های شاهان و گردش روزگار سخن گفتند

چو بشنید از ایشان سپهبد سخن    یکی نامور نامه افکند بن

هنگامی که (ابومنصور) از آن بزرگان داستان های خسروان را شنید بانی نگاشتن شاهنامه شد

چنین یادگاری شد اندر جهان   بر او آفرین از کهان و مهان

چنین یادگاری از او در گیتی برجا ماند،از فرودستان و بزرگان بر او درود باد.

داستان دقیقی شاعر

چو از دفتر این داستان ها بسی         همی خواند خواننده بر هر کسی

هنگامی که راویان حکایت های کهن برای مردم این داستانها را فراوان بازگفتند

جهان دل نهاده بدین داستان      همان بخردان نیز و هم راستان

همه مردم جهان از خردمندان گرفته تا راستی پیشگان به این داستان گوش جان سپردند

جوانی بیامد گشاده زبان       سخن گفتن خوب و طبع روان

جوانی زبان آور آمد که هم خوش زبان بود و هم ذوق و قریحه شعر سرودن داشت

به شعر آرم این نامه را گفت من     ازو شادمان شد دل انجمن

او گفت نامه خسروان را به نظم در می آورم،پس دل مردم از تصمیم او شاد شد.

جوانیش را خوی بد یار بود     ابا همیشه به پیکار بود

جوانی او با سرشت و رفتار بد همراه بود و با بدی درونش همواره در ستیز و جدال بود

بر او تاختن کرد ناگاه مرگ      نهادش به سر بر یکی تیره ترگ

ناگهان مرگ بر او حمله برد و بر سر او کلاه خود سیاه نشاند

بدان خوی بد جان شیرین بداد    نبد از جوانیش یک روز شاد

به دلیل سرشت بد جان شیرینش را از دست داد و در جوانی یک روز نیز شادمان نزیست

یکایک ازو بخت برگشته شد    به دست یکی بنده بر کشته شد

تا این که ناگهان بدبختی به او روی کرد و یکی از غلامانش او را کشت

برفت او و،این نامه ناگفته ماند     چنان بخت بیدار او خفته ماند

او مرد و سرایش نامه خسروان ناتمام ماند و چنان بخت نیکی که داشت واژگون شد

بنیاد نهادن کتاب

دل روشن من چون برگشت از اوی    سوی تخت شاه جهان کرد روی

دل امیدوار من هنگامی که از او نا امید شد به درگاه شاه جهان روی آورد

که این نامه را دست پیش آورم    ز دفتر به گفتار خویش آورم

تا سرودن نامه خسروان را آغاز کنم و آن را از به شعر روایت کنم

بپرسیدم از هرکسی بی شمار     بترسیدم از گردش روزگار

از افراد بی شماری در این باره پرسش کردم در حالی که از سرنوشت بیمناک بودم

مگر خود درنگم نباشد بسی     بباید سپردن به دیگر کسی

شاید فرصتی باقی نباشد و ناگزیر شوم کار را به دیگری واگذارم

و دیگر که گنجم وفادار نیست   همین رنج را کس خریدار نیست

و دیگر آنکه دارایی ام اندک است و نیز این که کسی خواهان نتیجه این رنج و سختی (یعنی شاهنامه) نیست.

برین گونه یک چند بگذشتم    سخن را نهفته همی داشتم

بدین ترتیب مدتی را در تردید و دودلی گذراندم در حالیکه موضوع را از دیگران پنهان می کردم

به شهرم یکی مهربان دوست بود     تو گفتی که با من به یک پوست بود

در شهر دوستی مهربان داشتم که گویی یک جان در دوتن بودیم

مرا گفت خوب آمد این رای تو    به نیکی گراید همی پای تو

به من گفت تصمیم تو نیک و خجسته به نظر می رسد چرا که وجود تو به رفتن به سوی خوبی گرایش دارد

نبشته من این نامه پهلوی    به پیش تو آرم مگر نغنوی

من آن کتاب شاهان که به زبان پهلوی است برای تو می آورم و سزاوارست برای سرودن شاهنامه نیاسایی

گشاده زبان و جوانیت هست     سخن گفتن پهلوانیت هست

هم زبان آوری و جوان و هم می توانی به زبان پهلوی سخن بگویی

شو این نامه خسروان بازگوی    بدین جوی نزد مهان آبروی

برخیز و این نامه شهریاران را بسرای و از این راه نزد بزرگان نیک نامی و اعتبار پیدا کن.

چو آورد این نامه نزدیک من      بر افروخت  این جان تاریک من

هنگامی که آن دوست،نامه خسروان را نزد من آورد،دل اندوهگین مرا شادمان کرد.

در قسمتهای دیگر شاهنامه فردوسی خود به باستانی بودن و حتی اصل پهلوی ساسانی منابع خود اشاره میکند....در  مقدمه داستان بیژن و منیژه فردوسی به یار مهربان خویش اشاره میکند که از کتابی پهلوی داستان را برای او می خوانده و او روایت را به نظم در می آورده است

پس آنگه بگفت ار زمن بشنوی   به شعر آری از دفتر پهلوی

در مقدمه داستان رستم و اسفندیار فردوسی به صورتی به اصل پهلوی داستان اشاره دارد.

نگه کن سحرگاه تا بشنوی   زبلبل سخن گفتن پهلوی

همی نالد از مرگ اسفندیار   ندارد بجز ناله زو یادگار

در قسمت آینده به صورتی دقیقتر منابع فردوسی بزرگ و مقایسه ای میان متون پهلوی و شاهنامه به عمل خواهیم آورد تا معلوم شود فردوسی چگونه به منابع خود پایبند و امانتدار بوده و آیا خود شخصیت پردازی کرده است یا خیر؟

در مورد قدمت داستانها من خوانندگان محترم را آگاهی میدهم کهنترین متنی که فعلا ما در دست داریم و در آن نام رستم پهلوان ملی ما در آن ذکر شده منظومه ای است با اصل پهلوی اشکانی به اسم درخت آسوریگ در این منظومه پهلوی که مناظره ای است میان بز و نخل در قسمتی که بز به بیان فضایل و وفوائد خود مشغول است به رستم اشاره می شود بز می گوید:تسمه چرمین از من کنند که بنند زین بان ...چون رستهم و اسفندیار بر بنشینند....

حماسه یادگار زریران با اصل پهلوی اشکانی که شرح قهرمانی ایرانیان در دفاع از شریعت زرتشتی مقابل ارجاسب پادشاه تورانی است و اسفندیار به عنوان یکی از سرداران نامی ایران در این حماسه خودنمایی میکند...

پیدا شدن داستان رستم و دیوان به زبان سُغدی که در شاهنامه فردوسی چنین داستانی وجود ندارد...

و شواهد و مثالهای متعدد دیگر که وجود دارد و بنده نقل همین نوشته ها را کافی می بینم تا مشخص شود فردوسی ناقل داستانها بوده یا خالق آنها ...اما این تمام داستان نیست.یکبار دیگر بخوانیم که خانم ایگدر چه نوشته اند

فردوسی در روایت 800 سال اول شاهنامه(تاریخ)،یعنی در دوران پادشاهی کیومرث،هوشنگ،تهمورث و جمشید،زنان را نادیده انگاشته و نقلی از زنان در شاهنامه تا پایان سلطنت جمشید نیست.او تمام آنچه را که در آغاز تاریخ زنان کشف،اختراع و ابداع شده است از جمله کشاورزی،نخ ریسی،پارچه بافی،دوخت لباس،اهلی کردن حیوانات و طبخ غذا را به این پادشاهان نسبت داده است.

فعال مدنی ما در اینجا 800 سال اول شاهنامه یعنی بخش اساطیری آن را برابر با تاریخ فرض کرده اند تا در سنجش  خام و ساده و نه تطبیق اسطوره با تاریخ  بگویند چرا فردوسی تاریخ را تحریف میکند؟؟؟!! در ادامه مطرح می کنند  این کشفیات و ابداعات و اختراعات به دست زنان انجام شده است(که گواهیها و مدارک آن را ارائه نکردند شاید در اینجا  فرضیات تاریخی باید واقعیتهای بی چون و چرا و جلوه کنند..) برای پاسخگویی به قسمت اساطیری و (نه تاریخی) شاهنامه توجه خواهیم کرد.

بخش بندی شاهنامه

شاهنامه را میتوان به سه بخش تقسیم کرد 1- شاهنامه کهن

2-بخشی که با پادشاهی لهراسپ آغاز می شود و شاهنامه کهن را به شاهنامه تاریخی پیوند می دهد.

3-بخش تاریخی که با پادشاهی اسکندر آغاز می شود و با پادشاهی یزدگرد سوم پایان می گیرد.

شاهنامه کهن

این بخش از شاهنامه با پادشاهی کیومرث شروع می شود و با پادشاهی کیخسرو به انجام می سد

ترتیب پادشاهی فرمانروایان دوران کهن را همراه با نام اوستایی آنها می نویسم.

1-     کیومرث در اوستا Gayya-mareta

2-     هوشنگ در اوستا Haoshiyangha

3-     تهمورث در اوستا Taxmaurupa

4-     جمشید در اوستا   Yimaxshaeta

5-    ضحاک در اوستا   Azi-dahaka

6-    فریدون در اوستا  Thraetaona

7-     منوچهر در اوستا Manush cithra

8-     نوذر در اوستا Naotara

9-     زو در اوستا   Uzawa

10- کیقباد صورت پهلوی Kay kavaz

11- کیکاووس در اوستا Kavi Usan

12- کیخسرو در اوستا Kavi Haosravah

 

پیشتر گفته شد که بخشی از خداینامه  به داستان ها و اسطوره های کهن هندو ایرانی و اقوام ایرانی و شرح اعمال قهرمانان قدیم و کشمکش های قبایل گوناگون و دخالت خدایان به طرفداری از پرستندگان آنان و غیره اختصاص داشته  و در حقیقت حامل معتقدات دینی ایرانیان در اعماق تاریخ و پیش از ظهور زرتشت  بوده است به عبارتی حتی می توان گفت به روزگار قبل از کوچ آریاییان باز میگردد. بررسی اسطوره شناختی و تطبیقی این معتقدات و اساطیر با اسطوره های هندی و بابلی و اکدی و سومری و حتی مصر باستان نتایج جالب توجهی به بار می آورد.

اگر پوسته ظاهری داستانها را بشکافیم و به مغز آنها برسیم می بینیم که تمام شخصیتهای داستانها خدایان و ایزدان هستند  که در قالب شاهان و فرمانروایان جلوه گر می شوند و اینها نکاتی است که خانم ایگدر از درک آن دور و عاجزند.حال که این موضوع را دریافتیم به ادامه نوشته توجه می کنیم که ایشان با لحنی خاص  و برای زیر سئوال بردن شاهنامه  می گویند فریدون را گاو رنگارنگی پرورش داده بود!!....((زن دیگری که در همان زمان به شعر فردوسی وارد می شود فرانک مادر فریدون است.فرانک نیز تنها توجیه حضورش در قصه فریدون،آشکار کردن تبار و نام پدرش است که حتی کودک خود را پرورش نداده است.فریدون را گاو رنگارنگی پرورش داده است!))اگر تعصب و جهل را کنار بگذاریم و با نگاهی اسطوره شناختی به این داستان نگاه کنیم قضایا کاملا متفاوت خواهد بود.اینکه فریدون را گاو رنگارنگی به اسم بَرمایه پرورش داده حاوی چه پیام یا نشانگر چه پدیده ای است؟من از اسطوره شناس بزرگ کشورمان شادروان دکتر مهرداد بهار مدد می گیرم در کتاب پژوهشی بر اساطیر ایران(-انتشارات آگاه چاپ سوم-)ص 180 یادداشتهای بخش سیزدهم کتاب نوشته اند: در آثار دیگر ایرانی نشانه های توتم گاو سخت به چشم می خورد.مثلا اجداد فریدون همه نام گاو بر خود دارند........آیا پرورش فریدون توسط گاوی به اسم برمایه بازتابی از معتقدات بسیار کهن اقوام  هند و ایرانی نیست؟؟؟(می دانیم قومی که آن را هند و ایرانی می دانیم شاخه ای از اقوام هند و اروپایی بودند که ایرانیان و هندیان از آنها در اعصار بعدی جدا شدند)  چگونه میتوان به باورهای کهن دسترسی داشت؟؟خوشبختانه شرق شناسان بر روی این معتقدات تحقیقات خوبی صورت داده اند.مری بویس در کتاب زردشتیان، باورها  و آداب دینی آنها (انتشارات ققنوس-چاپ هفتم) ص 25 اینطور می نویسد ((خوشبختانه از رهگذر مقایسه قدیم ترین عناصر موجود در نوشته ها و رسوم عبادی زرتشتی با قدیم ترین آثار دینی هند (به ویژه ریگ ودا) و رسوم عبادی برهمنی،نکات بسیاری می توان دریافت.با مقایسه این مطالب گوناگون می توان ارکان دین هند و ایرانی نخستین را بازسازی کرد.))مری بویس در ادامه توضیحات خود پیرامون معتقدات کهن هند و ایرانیان در ص 27 همان کتاب ادامه می دهد ((نثارهای آب و آتش،اساس  عمل عبادی روزانه ای را تشکیل می داده اند که ایرانیان آن را یسنه و هندوان یجنه (از ریشه فعلی   yaz- به معنای قربانی پرستش) می نامیده اند در این مراسم برای زئوثره آتش حیوانی را قربانی می کردند.نزد آنان میان انسان و جانوران حس قوی خویشاوندی وجود داشت که در بخشی دیرینه از آیین عبادی یسنه با این عبارت از آن ها یاد شده است.(( گرامی میداریم روان های خود و روان های چارپایان که مایه پرورش ما هستند و روان های جانوران وحشی بی آزار را.در میان ایرانیان این باور پدیدآمد که روان جانورانی که با مراسم تقدیس می میرند،به موجودی ایزدی می پیوندد که آنان،وی را گئوش اوروَن به معنای ((روان گاو))گرامی میداشتند.روان گاو را برای همه جانوران سودمند روی زمین،در حکم نگاهبان تصور می کردند و نیز در حکم ایزدی که به پرورش آنها مدد می رساند..))

دوستان من توضیحات بیشتری می توان در اینباره بیان کرد اما گمان می کنم همین مقدار آشکار کننده حقیقت است.و می توان فهمید که نویسنده و تازنده به فردوسی بدون مطالعه،دانش و بینش به خود اجازه داده است حکم صادر کند یا حتی با لحنی ناشایست از فردوسی سخن بگوید.....در قسمت بعدی دنباله نوشته خانم سولماز ایگدر و سایر نویسندگان کانون زنان ایرانی را پی میگیریم و نکات دیگری را آشکار خواهیم کرد.....

 |+| نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 18:35  توسط کیوان   | 
 
  بالا